⛓ عشق سرکش من ⛓ پارت نهم

𝒶𝓃𝑔𝑒𝓁 𝑜𝒻 𝒹𝑒𝒶𝓉 𝒶𝓃𝑔𝑒𝓁 𝑜𝒻 𝒹𝑒𝒶𝓉 𝒶𝓃𝑔𝑒𝓁 𝑜𝒻 𝒹𝑒𝒶𝓉 · 1404/1/4 09:51 · خواندن 7 دقیقه

سلاااااااممممم عشقای منننننن 😘 بعد قرن ها پارت دادم ولی شرطارو کم کردم و با ی پارتی اومدم که با آنچه خواهید دیدش قطعاااا هنگ میکنید🙄😁 الان دیگه به موقع میتونم پارت بدم چون چنتا پارت بعدی رو آماده دارم 😆😆🥳 حالا هم بپر ادامه ❤️👇🏻

آنچه گذشت :

  • من برم بغل این گودزیلای خشمگین بشینم ؟! عمراااا .
  • تلویزیون رو خاموش کرد و گفت : S : ... بهتره بری بخوابی !
  • S : تو خیلی منحرف المغز هستی و البته گیرایی پایینی داری اخه کی اونجارو ماساژ میده ؟
  • از شانس گندمم رامین هم اونجا بود و چشماش کلا رو من زوم بود و و این کلافم میکرد .

آتوسا و رها رفتن وسط اما دو دقیقه بعد اهنگ تانگو گذاشتن و همه زوج ها ریختن وسط . رها و آتوسا سرخورده نشستن روی صندلی ها . رامین دستش و به طرف من دراز کرد و گفت :

R : میشه افتخار ی دور رقص و به من بدی ؟

P : اوممم اما من و سورن میخواستیم اول دنس کنیم ! 

و رو به سورن کردم و دستم و رو دستش گذاشتم .

P : مگه نه عزیزم ؟؟ 

سورن فقط سرشو تکون داد و بلند شدیم . دستشو دور کمر باریکم حلقه کرد و من هم دستمو دور گردنش انداختم و خودمو بهش چسبوندم . آروم آروم میرقصیدیم .

برام مثل رویا بود . سرمو روی سینه پهنش گذاشتم و بوی عطرش و به ریه هام کشیدم اما وقتی فکر میکردم ی هفته بعد دیگه نمیتونم به این آغوش تکیه کنم اشک تو چشمام جمع میشد . با چشمای اشکی سرمو بلند کردم و تو چشمای عسلیش نگاه کردم . چشمایی که از خیلی وقت پیش دنیا بود .

p : سورن ...

S : بله ؟ 

دلم گرفت ... دوست داشتم بهم بگه جانم ، شاید خواستم خیلی زیاد بود . دیگه میخواستم بهش اعتراف کنم نمیخواستم مثل گذشته همه دنیامو از دست بدم .

P : سورن من خیلی دوست دارم من هنوز هم عاشقتم نمیخوام از دستت بدم .

ی قطره اشک از چشمام چکید . توی چشماش تعجب موج میزد اما چند ثانیه بعد چشماش شروع به برق زدن کردن . میخواستم اون هم اعتراف کنه اما چیزی نگفت . شاید غرورش اجازه نمیداد . بقیه مهمونی هم اتفاقی نیفتاد اما تا آخرش اون برق عجیب تو چشمای سورن بود . حتما از روی خوشحالی بود چیزی که میخواستم باور کنم .

 

یک هفته بعد :

روز جدایی من و سورن فرا رسید . روزی که دیگه هیچ نسبتی باهم نداشتیم . از صبح سورن غیبش زده بود و این حالمو بدتر میکرد . مدام توی سالن راه میرفتم یا ی گوشه کز میکردم و گریه میکردم . فقط به ساعت زل زده بودم . امروز خیلی زود میگذشت . 

فقط یک ساعت مونده بود و سورن هنوز برنگشته بود . همه این شواهد نشون میداد که قراره برای همیشه ازش جدا بشم . حتی اون اعتراف هم فایده نداشت . آخه کی دوست داره با ی هرزه زندگی کنه ؟! دیگه صبر کردن فایده نداشت . سهم من از این دنیا فاحشگی بود و بس ! 

ی مانتو و شلوار از تو اتاق برداشتم و پوشیدم . نگاهی به اتاق انداختم . همه جا پر از یاد و خاطره سورن بود . چشمم به قاب عکس کنار تخت افتاد . عکسی از سورن فک کنم حق اینو داشتم که برش دارم ، تنها سهم من از زندگی سورن . به سمت در خروجی حرکت کردم . هنوز دستم به در نرسیده بود که صدای چرخش کلید توی قفل پیچید و بعد از چند ثانیه قامت سورن پدیدار شد . سینه به سینه هم شده بودیم . انقدر محوش بودم که به اون دو شخص که کنارش بودن دقت نکردم . نگاهم و از چشمای جادوییش گرفتم . ی مرد مسن دنبالش بود و سمت چپش ی دختر زیبا و معصوم با چادر سفید .

با تعجب به دختره که کنار سورن ایستاده بود نگاه میکردم تا اینکه توجهم به دستای قفل شدشون جلب شد اینجا چه خبر بود ؟؟!! 

P : سورن این خانم کی هستن ؟؟ 

S : خانم این خونه . 

بعد عاشقانه به صورت دخترک زل زد . بدنم سرد شده بود و دستام میلرزید . لب های لرزونم از هم باز کردم .

P : چط...و.ر ؟ 

صدای قهقهه سورن به هوا رفت و با ی پوزخند مسخره گفت :

S : ظاهرت نشون نمیده انقد ساده باشی ! 

P : پس اون مهربونیات و اون برق چشمات از چی بود ؟ 

S : مطمئن باش نشون دهنده عشق به یک هرزه نبود .

کلمه هرزه توی سرم اکو شد . قطره اشکی از گوشه چشمام چکید . قلبم با تلاطم خودشو به در و دیوار میکوبید . گاهی وقت ها حقیقت مثل یک سیلی به صورتت میخوره و دردش تا مغز و استخونت نفوذ میکنه . دیگه تحمل اون محیطشو نداشتم . داشتم از بغل سورن رد میشدم که مچ دستم اسیر دستای تنومند و داغش شد .

S : فکر نمیکنی یکم زود داری میری ؟؟ اما متاسفانه باید بهت بگم ی شاهد برای عقد من و سارا نیاز دارم .

چشمام از حدقه بیرون زد عقد ؟؟!! اشکام سرازیر شد . لبمو گاز گرفتم که صدای هق هقم از این رسواترم نکنه .

فکر نمیکردم انقدر نامرد باشه . به چه گناهی منو عذاب میداد ؟؟ در حالی که خودم چهار ساله دارم تاوان گناه نکردم و میدم .

در و بست . سورن دست عشقش و گرفت و به سمت سالن حرکت کردند . سرم تا اونجا که میدونستم توی یقه مانتوم فرو کردم و به سمت سالن حرکت کردم و روی یک مبل نشستم یک دقیقه به دوازده بود . فقط یک دقیقه مونده بود تا جدایی سورن . به ساعت خیره شدم احساس میکردم ساعت هم مثل سورن خیلی عجله داره .

یک دقیقه به سرعت گذشت و مهلت صیغمون به همین راحتی تموم شد .

S : حاج اقا میتونید شروع کنید .

مراسم شروع شد . بی توجه به اینکه یک نفر اینجا داره پر پر میشه ، بی توجه به اینکه قلبم و روحم دارن مثل جسمم تیکه پاره میشن .

هیچی نمیفهمیدم فقط صدای کر کننده قلبم بود که هنوز هم امید داشت . شاید اینها فقط یک کابوس وحشتناک باشه . هنوز باور داشت وقتی که بیدار بشه یک جفت چشم عسلی رو میبینه که به روم میخنده . اما با صدای بلند و رسای سورن که بله میگفت قلبم متوقف شد . مغزم از فعالیت ایستاد و یادش رفت که نفس بکشه . احساس خفگی داشتم . دستم و روی گلوم گذاشتم و فشار دادم . سعی کردم یادم بیاد چطور نفس میکشن تا بیشتر از این خوار و ذلیل نشم .

جلو رفتم و تبریک گفتم . شاهد عقدشون شدم و از همه سخت تر وانمود کردم خوشحالم . از ازدواج عشقم وانمود کردم من زندم ، من هنوز دارم نفس میکشم و اصلا هم برام مهم نیست توی این دوماه چه اتفاق هایی برام افتاده . سورن تا دم در بدرقم کرد .

S : ممنون که شاهد عقدم با عشقم شدی .

با تمسخر اضافه کرد :

S : بالاخره ی ببخشید بهت بدهکارم ... چون باعث شدم مشتریات معطل بشن . اوممم من دیگه باید برم ... باید امشب و برای سارام رویایی کنم .

و در و روم بست . همین ...

تموم شد ...

با قلبی مالامال غم و شکست و تحقیر از اون خونه بیرون زدم . بارون میبارید . نگاهی به آسمون کردم .

هه انگار مثل من دلش شکسته شده اما نه فکر نکنم انقد شانس داشته باشم که اون بالاسری دلش به حال من بسوزه ! خدایا بس نبود ؟؟ این چهار سال تباهی من بس نبود ؟؟ این دیگه چه امتحانی بود ؟؟ هر بار که توی این چهار سال میشکستم خودم و به بیخیالی میزدم و میگفتم این نیز بگذرد اما ایندفعه نمیتونم چون ایندفعه فرق داره این بار رد این شکست برای همیشه روی قلب خستم حک میشه . 

توی پیاده رو زیر بارون قدم میزدم و با دستام خودم و بغل کرده بودم . پا به پای بارون گریه میکردم . وقتی به سورن فکر میکردم قلبم آتیش میگرفت . سورنی که من میشناختم انقدر بی رحم نبود . حتی اگر هرزه هم باشم نباید اینطور تقاص پس میدادم .

ماشینی از بغلم با سرعت رد شد و کل هیکلم رو با گل یکسان کرد . پوزخندی زدم و با خودم گفتم دیگه هر اتفاقی بیفته از این شکسته تر نمیشدم میشدم ؟؟؟ دیگه الان فقط خاکسترم مونده بود . یک تاکسی بغلم نگه داشت و بوق زد . راننده یک پیرمرد بود سوار ماشین شدم .

TAXI : خانم کجا میخواید برید ؟؟ 

خیلی آروم آدرس خونه آتوسا رو زمزمه کردم و سرم و به شیشه چسبونده بودم و اجازه دادم اشکام بریزه . تا دم در خونه گریه کردم و اشک ریختم دیگه نفسم بالا نمیومد بی حال دستگیره در و باز کردم و پیاده شدم . زنگ خونه رو زدم 

A : کیه ؟ 

P : منم آتوسا پانته آم میشه بیایی دم در پول تاکسی رو بدی ؟ 

A : آره حتما . الان میام .

چند ثانیه بعد آتوسا جلوی در ظاهر شد .


  • دیگه چشمای سبزم وحشی و سرکش نبودن .
  • P : آتوساااا من این لباس نیم وجبی و نمیپوشمممم .
  • R : خانومت کجاست ؟ نمیبینمش .
  • R : با من ازدواج میکنی پانته آ ؟؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

 8102 کاراکتر 

❤️ لایک : 30 تا

💬 کامنت : 40 تا ( بجز کامنتای خودم )

دیگههههه میدونید که اوضاع مدرسه چجوریههههه 🤧 اونم کلاس نهم 🥴 پس به بزرگی خودتون ببخشید مرسی که از رمان حمایت میکنید خیلی بهم انرژی میده دوستون دارم خیلی زیادددد💖😍