
💦 تجاوز عاشقانه 💦 پارت دهم

📢 توجه توجه !! : بچه ها من واقعا از دست بعضیاتون عصبانیم 😡 چون بعضیاتون میاین تو گفتمانم بهم میگین که اسم اصلی رمان و بهتون بگم و شماهم 5 کامنت و لایک و میزارید 😒 و من اینکارو به عنوان رشوه حسابش میکنم از این کارتون خیلی بدم میاد 😒😒 پس لطفا انقدر نیاین تو گفتمانم چرت و پرت حوالم کنید 🙏🏻 حمایت فراموش نشه برو ادامه❤️👇🏻
آنچه گذشت :
- M : بچه دار دارم میشم و 25 سال از عمرم گذشته اما احتمالا اون نمیزاره هیچ وقت ببینمش ...
- M : زندگی من اینقدر قابل ترحم شده که مطمئنم وقتی بچه بدنیا بیاد از شدت افسردگی یا دق می کنم یا خودکشی .
- به جایی شبیه پارکینگ سر پوشیده رسیدیم . کلی ماشین مدل بالا اونجا بود .
- M : خوشبحال بچه ات ... مطمئنن خوشبخت ترین بچه روی زمین میشه .
M : نداشتن هدف ... خیلی چیز بدی کلویی ... امید به زندگی صفر میشه . تا الان به امید این زندگی کردم که روزی یه نفر عاشقم میشه و باهاش تشکیل خانواده میدم اما با کاری که این باهام میکنه ... این امید هم ناامید میشه .
K : حرفات داره خطرناک میشه .
روی زمین دراز کشیدم و چشمام رو بستم .
K : کمرت درد میگیره ... اقا ببینه اینجا دراز کشیدی ناراحت میشه پاشو .
بازوم رو گرفت و بلندم کرد . باهم به خونه برگشتیم که کلویی گفت :
K : میخوای یکم تلویزیون نگاه کنی ؟
با تعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت :
K : اقا اجازه دادن اگر خواستی ببینی .
پوزخندی زدم :
M : کارم به کجا کشیده که حتی باید برای دیدن تلویزیون هم باید اجازه داشته باشم .
روی مبل نشستم و اون کنترل رو بهم داد . داشتم شبکه هارو بالا و پایین می کردم که کسی روی مبل نشست .
سرم رو بلند کردم دیدم خودشه . روی مبل تک نفره نشسته . نگاهم رو ازش گرفتم . اصلا با اومدنش جو خیلی سنگین شد .
عصبی نگاهش کردم که اونم دست به سینه به من نگاه کرد . کاملا میتونستم اخمش رو حدس بزنم .
M : برای چی الان اومدی جلوی من ؟ من دارم از دست تو فرار میکنم که نبینمت ...
واکنشی نشون نداد که از جام بلند شدم و کنترل رو کوبیدم روی مبل و از کنارش خواستم رد بشم که به اتاق برگردم که بازوم رو گرفت .
از ترس یه لحظه خشکم زد . اما سریع اخم کرد با وجود ترسم بهش نگاه کردم . با انگشت به مبلی که نشسته بودم اشاره کرد . که برم بشینم :
M : بچه ات الان تو شکممه ... دیگه دلیلی نداره رابطه داشته باشیم . میخوای بچه ات حست کنه هر از چند گاهی بیا دستتو بزار رو شکمم ولی دیگه نمیخوام رابطه داشته باشیم یا ببینمت . از تو این عمارتت متنفرم .
اشک از چشمام چکید . دستمو با شدت از دستش در اوردم و به سمت اتاق دوییدم و درو محکم کوبیدم . بعدم از ترس این که الان میاد میزنتم هول کردم :
M : وای ... الان میاد شلاقم میزنه ... چرا اینطوری گفتم ؟
کلافه دستمو به سرم گرفتم . با ترس به در نگاه می کردم و به خودم اومدم گوشه اتاق نشستم و زانوهام رو بغل کردم و گریه می کنم .
همش خودم رو سرزنش می کنم ... چون دیگه ندیدمش . بخاطر حرفای اونروزم ... دیگه ندیدمش . دیگه نیومد تا نوازشم کنه تا بچه حسش کنه . دیگه نیومد تا رابطه داشته باشیم .
چند روز اول مدام منتظر بودم الان میاد اما کلویی گفت که اون دیگه نمیاد تا روز زایمانم .
گشتنم تو خونه مجازه . خودمو با تلویزیون و قدم زدن تو باغ و رمان خوندن سرگرم می کنم . دلم می خواد بیاد . چون بخاطر بچش هم که بود نوازشم می کرد و حداقل حس مهم بودن می کردم .
الان هروز خدمه میان ماساژم میدن ... بهم میرسن اما دیگه ناخن هام مانیکور نمیکنن ... دیگه ارایشم نمیکنن و ... هنوز دوربین ها تو اتاقمن و میدونم زیر نظرم داره اما پنهان کردن کلافگیم دست خودم نیست . روزها و ماه ها گذشتن . بی هیچ هدفی ... بی هیچ امیدی ... کلویی سعی می کرد با حرف هاش ارومم کنه اما دیگه جوابی به حرفاش نمیدادم .
انگار ماه و خورشید با هم دیگه مسابقه گذاشته بودن . ماه هفتم حاملگیم بود . تو اتاق تنها بودم . روی تخت نشستم و به تکون های شکمم که بچه لگد می زد نگاه می کردم . بخاطر روغن هایی که باهاشون شکمم رو ماساژ میدن شکمم ترک نخورده . بچه چندان درشتی هم نیست انگار .
دستمو با تردید روی شکمم گذاشتم که سریع جای دستمو لگد زد . دستمو سریع برداشتم اما یه چیزی تو قلبم تکون خورد . با تردید دوباره دستمو گذاشتم روش و گفتم :
M : حس میکنی دست کیه ؟
جای دستمو دوباره لگد زد . خندیدم ... یه خنده با بغض .
M : اخی ... توام خسته شدی از اونجا داری لگد میزنی که بیای بیرون ؟
اشکم چکید . انگار تازه جرات کردم باهاش حرف بزنم :
M : غصه نخور ... دوماه دیگه تو ازاد میشی و من ... نمیدونم .
روی شکمم رو مالیدم که مثلا نوازشش می کنم :
M : ای کاش میتونستم برات مادری کنم ... جای همه محبت هایی که دلم میخواست به من بشه اما نشد ... به تو محبت کنم ... پر از عشق بزرگ بشی ...
با یاد اوری پدرش اهی کشیدم :
M : هرچند ... پدرت خیلی دوستت داره حتما خیلی بهت محبت می کنه . برات پرستار میگیره حتما یا شا ...
رنگم پرید ... وای وای وای ... نکنه ... اون زن داره و زنش بچه دار نمیشه حالا منو گرفته تا بچه براشون بدنیا بیارم و ... اینقدر از تصورش حالم بد شد که داشتم از حال می رفتم .
به سختی از روی تخت پایین اومد و در حالی که به زور چهار دست و پا میرفتم ... خودم رو به در رسوندم . یهو همه جا داغ شد ... داشتم تو کوره اتیش میسوختم . بچه مدام لگد میزد . لگد های درد ناک .
درو که باز کردم روی زمین به پهلو افتادم . کلویی رو دیدم با سرعت دویید سمتم . دوتا از خدمه هم اومدن . بلندم کردن و روی تخت درازم کردن .
K : دمای بدنش خیلی بالاست .
یکی از خدمه :
// : من وانو پر میکنم .
K : تو هم برو به اقا خبر بده .
اینقدر داغ بودم که سریع وان رو پر کردن که در باز شد و اون اومد . ماسک داشت . دستاشو دور تنم حلقه کرد و وارد حموم شد و با خودش وارد اب کرد . دمای بدنم داشت پایین می اومد و تکاپوی بچه هم ارومتر شد . چرخیدم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم . سرمو روی شونه اش گذاشتم و زدم زیر گریه . کمرم رو نوازش کرد . کلویی و بقیه رفتن . بعد از مدتی گریم اروم شد . فکری که سراغم اومد بود کلافه ام کرد . اروم ازش جدا شدم . بهش نگاه کردم و گفتم :
M : تو زن داری چون بچه دار نمیشه منو باردار کردی ؟
حس کردم چشماش گرد شد . سری به چپ و راست تکون داد و خندید . یه خنده بی صدا که شونه هاش میلرزید . با تردید گفتم :
M : یعنی زن نداری .
بازم سری تکون داد که نفس راحتی کشیدم و دوباره تو بغلش فرو رفتم و چشمام رو بستم .
M : میشه ... دوباره برای اینکه بچه حست کنه ... مثل اون موقع های شکممو دست بکشی ؟ خیلی لگد میزنه ... شاید اینطوری اروم بشه .
دستاش دورم حلقه شد و دستشو روی سرم نوازش وار کشید . این خوبه ... حالا حس بهتری داشتم . انگار ارامش داشتم . نفس عمیقی کشیدم و عطر تنش رو نفس کشیدم . دیگه هیچی برام مهم نبود . من دوست داشتم تا اخر همینجا بمونم . زمان متوقف بشه و من اینجا بمونم . دست دیگه اش هم کمرم رو دست می کشید . شاید ی ساعتی گذشت که چشمام گرم شد و خوابم برد .
بیدار شدم لباسی تنم نبود . روی تخت درازم کرده بود و خودشم کنارم دراز کشیدم و بغلم کرده بود و یه پتو هم روی هردومون بود . البته خودشم لباسی تنش نبود . به دوتا سوراخ ماسکش نگاه کردم . با دیدن چشمای بازش گفتم :
M : سلام
سری تکون داد . اینطوری جوابمو داد . لب گزیدم ... بدجوری هوس حس کیرش رو داشتم . چند ماه رابطه نداشتیم و حالا ...
دستمو روی سینه اش گذاشتم و خودمو بهش چسبوندم . لبامو روی گردنش گذاشتم و بوسیدمش . دستمو بردم بینمون و کیرش رو گرفتم و تو دستم مالیدم . اما اون کمرم رو نوازش می کرد . بعد از چند ثانیه کیرش کلفت شد از تصور فرو رفتنش تو واژنم لذت تو تنم پیچید و واژنم خیس شد .
نمیخواستم به این فکر کنم که چه حرفایی بهش زدم . من الان میخواستمش و اگر اون فکر کنه بخاطر بچه است من احساس راحتی بیشتری می کنم . بعد از مدتی اروم خودشو عقب کشید . بهش خیره شدم که پتو رو کنار زد . روی تخت نشست و بالشتی که زیر سرش بود و اورد و لای پام و زیر شکمم گذاشت و اشاره کرد با دستم نگه اش دارم . اومد پشتم قرار گرفت . با انگشت هاش واژنم رو یه بازی گرفت و دست دیگه اش رو از روی تنم جلو اورد و سینه بزرگ شده ام رو مالید . فکر می کردم کاملا براش اماده باشم اما اشتباه می کردم . وقتی پشتم دراز کشید و اروم خودشو به داخل واژنم فشار داد و سرش وارد شد تازه عمق تنگ شدگیم رو احساس کردم . از دردش ناله کردم و اون متوقف شد . حتی این درد هم شیرین بود .
M : واینستا... ادامه بده .
با مکثی خودش رو تا عمق واردم کرد . با ناله گفتم :
M : اه ... باهام حرف بزن ... خواهش می کنم ... اه ...
اهمیتی به حرفم نداد و به تلمبه های ارومش ادامه داد . اینقدر محتاجش بودم که سریع ارضا شدم . خواست بیرون بیاره که گفتم :
M : نه ... میخوام داخلم ارضا بشی .
بی حرف داخلم اینقدر تلمبه زد تا بالاخره داغی ابش رو داخلم احساس کردم . حالا احساس راحت تری داشتم . انگار درونم احساس می کردم پر شده .
M : میشه دیگه نری ؟ تا روز زایمانم پیشم بمونی ؟
دستمو تو دستش گرفت و کف دستم " اره " نوشت با انگشت . نفس راحتی کشیدم و سرم رو روی بازوش گذاشتم .
M : سینه هام خیلی سنگین شدن .
سینه ام تو دستش گرفت . انگار میخواست صحت حرفم رو بفهمه . تو دستش تکونش داد و بعد دستش رو کلا روش گذاشت و هر چند گاهی تو مشتش یه فشار کوچیکی میداد . انگار خوشش می اومد .
M : یه سوال بپرسم ؟
دستش رو برداشت و دوباره کف دستم نوشت " اره "
آنچه خواهید دید :
- سعی کردم به این قسمتش که قراره بیرونم کنه فکر نکنم .
- از پشت کمرش یه اسلحه در اورد .
- به سختی نفس میکشیدم . با دست یه دهنم فشار اوردم تا صدام در نیاد .
- A : با من قدم بردار ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
8720 کاراکتر
برای پارت بعد که شخصیت مهمی وارد داستان میشهههههههههههه :
❤️ لایک : 75 تا
💬 کامنت : 75 تا ( بجز کامنتای خودم )
حمایت یادتون نره 😘😘