خب خب سلام دوباره به همه تون 

اومدم با خاطره دوم 

خاطره خیلی عالی ایه🤣👍

داخل گفتمانم منتظر خاطراتتون هستم ، برو ادامهه

 

 

نفر دوم:

 

 

آقا ما با کراشم رفته بودیم اعتکاف

(من و کراشم جفتمون دختریم و یه ماه پیش بهس اعتراف کردم و اینم بگم رفیقمه و دوست صمیمیه و هنوز در حد دوستیم)

داشتیم میخوابیدیم

شب دوم 

یعنی شنبه شب 

بعد کنار هم بودیم

ساعت ۱ یا ۲ شب

یکم داشتیم حرف میزدیم

گفت پایین لبم خیلی میسوزه و درد میکنه

با شوخی گفتم میخوای بوسش کنم خوب شه؟

گف بکن 

و من 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

گف اگه نمیکنی پس چرا میگی؟

و فقط از پست سرش ، گرفتمش و نزدیک خودم کردم و بوسیدمش 

در حد یه لحظه 

بعد

فرو رفتم تو خودم و از شدت حال بد ، داغ و قرمزززز شده بودم

و یکم حرفامون عوض شد...

بعد گفت دوباره میخوای؟

فقط چهار تا چیپس میگیرمااا 

از گردنش گرفتمش و بوسیدم

ولی ن مثل قبلی در حد بوسیدن

همراهیم کرد و خیلی طولانی بوسیدمش

خیلی........خوشمزه بود

البته کلیم حرف زدیم و اینا

بعد دوباره حرف می زدیم 

خیلی نزدیکم بود

نمدونم دوباره چیشد گفت یه بار دیگه ولی رایگان رایگان 

خودش پیش قدم شد و بوسیدمش

ولی یکم که حس گرفته بودیم یکی از بچه ها اومد از بالا سرمون یچی برداشت و اون ازم جدا شد و بحثو عوض کرد 

و ... آره

 

 

(نویسنده : خیلی خرشانسیییی عرررررر خوش به حالتتتتت)

اینم از این پارت لایک و کامنت یادتون نره 

فعلاا