اومدم با یک رومان جدید
لطفاً بیاین داخل و رمانم رو بخونید چون نمیدونم اسمشو چی بزارم میخوام شما برام انتخاب کنید ممنون میشم
بزارید اول معرفی کنم
شخصیت اصلی پسر:
اسمش آرین هست و 24 سالشه
شخصیت اصلی دختر:
اسمش ماریاست و 20 سالشه
ماریا و آرین تو بچگی باهم دوست صمیمی بودن ولی از هم جدا میشن
از زبون آرین
چند سال از روزی که ماریا رفت میگذره خیلی دلم براش تنگ شده یعنی میشه یه بار دیگه ببینمش. با اینکه خیلی وقته میگذره اما نتونستم از فکرش بیام بیرون و فراموشش کنم. پشت میزم میشینم و به قاب عکس بچگی من و ماریا خیره میشم و تمام خاطرات شیرین مون توی ذهنم مرور میشن
چند سال قبل....
اون زمان منو ماریا خیلی به هم نزدیک بودیم و دوتایی مون داخل دوتا کلبه توی یک روستای کوچیک زندگی میکردیم. من مثل همیشه لب برکه نشسته بودم و منتظر ماریا بودم که یکدفعه دیدم ماریا با چشم گریون داره میاد سمتم، بغلش کردم و گفتم
+ چی شده ماریا ؟
- را..ستش امروز ..... قرارع از اینجا بریم
+ کجا میخواین برید
- نمیدونم... مامانم میگه میخوایم بریم شهر
یهو بغض گلوم رو گرفت. که دیدم ماریا گریه هاش بیشتر شد. منم چون نمیخواستم روحیش به هم بریزه سعی کردم بغذمو کنترل کنم
+ آروم باش گریه نکن اونجا برای درست بهتره و تازه میتونیم به همدیگه کلی نامه بدیم و باهم در ارتباطیم
ـ ولی من نمیخوام ازت دور باشم.
سرشو به سه نم فشردم و خودمم سرمو گذاشتم روی سرش و نوازشش کردم
+ میدونم منم نمیخوام
یهو مامانش صداش زد
+ فک کنم باید بری
توهم ( با بغذ)
رفتم به ماشین در حال رفتن شون نگاه میکردم و شروع کردم به گریه کردن
زمان حال...
یکدفعه با به یاد آوردن اون خاطره اشکی از گوشه چشمم جاری شد و اون قاب عکس قدیمی رو به سینه ام فشردن و گریه کردم.
خب خب بچه ها این اولشه قول میدم خیلی بهتره بشه چون کلی راجبش فک کردم و براش برنامه ها دارم پس ممنون میشه نظرتون رو بگید و حتما اسم پیشنهادی تون برای رمان رو بگید
ممنون
اگر دوست داشتید بهم بگید تا آدامس بده حتما کامنت بزارید تا بدونم ادامه بدم یا نه
برای پارت بعدی
ده تا لایک و ده تا کامنت بایییی
دوستون دارمممم