Part 15-19 

 

یکم 🔞 ادامش پارت بعد 

 

 

رمان سردرگم عشق ❣️

پارت 15 تا 19

 

 

 

بعد از شاید ده ثانیه که برام اندازه ی عمر گذشت در بی حرف باز شد.

نفس راحتی کشیدم و درو هل دادم و با تردید داخل رو نگاه کردم. یه حیاط نقلی بود

که ماشین کیارش توش پارک بود. با ایرانیت براش سقف درست کرده بود. یه باغچه

کوچیک 1×2هم کنار بود که تو بوته ها گل رز داشت. درخت انگور تو باغچه کاشته

شده بود و اینقدر رشد کرده بود که با داربست هایی که روی سقف حیاط زده بود کل

سقف حیاط رو پر کرده بود و مطمنن از خونه های اطراف دیدی نبود.

-میخوای همونجا بمونی؟

 

 

از جا پریدم و چرخیدم سمت صدا. کیارش دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بود 

 

یه تیشرت مشکی با شلوار مشکی چند جیبه پوشیده بود.

اب دهنم رو قورت دادم و یه قدم اومدم داخل و درو بستم و بعد از مکثی در حالی که

احساسی شبیه لبه پرتگاه ایستادن رو داشتم با قدمای کوتاه رفتم سمتش.

-س...سلام...

 

 

نگاهی به سر تا پام انداخت و بعد از جلوی در کنار رفت و گفت:

-سلام کفشاتو در بیار بیا تو.

 

 

کفشام رو در اوردم و اروم وارد خونه شدم. کیارش در و بست که حس کردم بنر دلم

پاره شد.

کیارش: بشین رو مبل.

 

 

یه خونه کاملا معمولی بود. مبلای راحتی و .... تم خونه قهوه ای سفید بود .

همه میزای عسلی و تی وی و تلفن سفید بودن و مبلا و فرش قهوه ای.

روی مبل سه نفره یه گوشه اش نشستم .

کیارش رفت اشبزخانه که اوپن بود.

حدودا 130متری بود.

 

*

 

کیارش بعد از دو دقیقه برگشت. دستش یه سینی کوچیک بود که دوتا لیوان شربت

فکر کنم زعفران توش بود. روی میز گذاشت و روی مبل تک نفره نشست و گفت:

-بخور... رنگت پریده.

 

 

سرم رو انداختم پایین. یه لیوان رو برداشتم. کاملا زیر نظر گرفته بودتم. خیلی... حس

معذب بودن میکردم.

یه قلوپ خوردم و بعد لیوان رو بین دستام گرفتم:

-چرا میخوای برده باشی؟

 

 

اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-4ساله... توفکرشم...

 

 

لیوان رو روی میز گذاشتم. کیارش بعد از مکثی گفت:

-اونوقت با چه عقل و اعتمادی به من پیشنهاد دادی و اومدی خونه ام؟

 

 

لب گزیدم و فکر کردم یکم تا بتونم بهترین جواب رو بهش بدم.

نگاهش کردم و با صدای ارومی گفتم:

-من... خب... از اول که دیدمتون حس... حس کردم شما همون اربابی هستین که

دنبالشم.

 

 

لب گزیدم و فکر کردم یکم تا بتونم بهترین جواب رو بهش بدم.

نگاهش کردم و با صدای ارومی گفتم:

-من... خب... از اول که دیدمتون حس... حس کردم شما همون اربابی هستین که

دنبالشم.

 

 

صورتم قرمز شد. لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم. احساس کردم با همین دو جمله

جونم بالا اومد.

لعنتی خیلی حضورش پر نفوذ بود .

هیچ وقت نشده جلوی مردی اینطوری ضعیف باشم.

-خانواده ات کجان؟

-تهران...

-میدونن چه علایقی داری؟

-فکر نکنم زیاد اهمیتی براشون داشته باشه. همینکه پز رتبه کنکورمو بدن براشون کافیه.

-که اینطور... نترسیدی اخراجت کنم از دانشگاه؟

 

 

سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم.

بعد از مکثی گفت:

-چی میدونی از bdsm

 

 

اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-خب... بند و بست ، نظم دهی ،سروری و سلطه گری،بردگی و سلطه پذیری،آزارگری و

ازارخواستن ...

-معنیش رو نخواستم.

 

 

هل کردم. با نگرانی نگاهش کردم که با جدیت بهم نگاه میکرد.

اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-خب...سلطه ارباب ...به برده اش با حس امنیت و اعتماد و خواسته های طرفین.

 

 

سری تکون داد و گفت:

-همیشه اینقدر ساکت و رنگ پریده ای؟

-نه... خب... الان استرس دارم.

-چطور تشخیص دادی من خوی اربابی دارم؟

 

 

توقع این همه سوال و کند و کاو رو نداشتم.

-نمیدونم... حس کردم.

از جاش بلند شد و گفت:

-همینجا بمون.

 

 

بلند شد و رفت راهرویی که مطمنن اتاقا بودن.

یه قلوپ دیگه از شربتم خوردم. و بند کیفمو از روی شونه ام برداشتم و کنارم روی مبل

گذاشتم.

موبایلم رو برداشتم و سایلنتش کردم که برگشت. تو کیفم گذاشتم و به کیارش نگاه

کردم که یه دسته کاغذ دستش بود.

-اینارو بخون. یه قرارداد برای مدت یک هفته ازمایشیه 

 

 

کاغذا رو گرفتم و اونم لیوانشو برداشت و روی مبل نشست.

به کاغذا نگاه کردم یه سری توضیحات بود و بعدم قوانین.

 

 

1. این قرارداد و رابطه بین سلطه گر و سلطه پذیر باید کاملا محرمانه باشد و در صورت

فاش شدن توسط هر طرف قرارداد، طرف مقابل میتواند تنبیه و یا درخواست قرامت

کند.

 

2. سلطه گر باید متعهد شود سالمت سلطه پذیر را در تمام شرایط مدت قرار داد تضمین

کند.

 

3. سلطه گر باید به سلامت جسمی و تغذیه و تفریح سلطه پذیر نظارت و مدیریت

درست داشته باشد.

 

4. سلطه پذیر در تمامی شرایط بجز لیمیت های مندرج در قرارداد باید مطیع سلطه گر

باشد.

 

5. سلطه پذیر باید همیشه به زیبایی جسمی خود اهمیت بدهد و بدنش پاکیزه و اصلاح

شده باشد.

 

 

زدم صفحه بعدی که کارهایی بود که تو مدت قرار داد انجامشون میداد:

-درصورت خطا ترکه و شلاق

-وصل کردم گیره به بدن سلطه پذیر

-شوکر برقی گاهی در مواقع لزوم به تشخیص سلطه گر

-استفاده از طناب و مچ بند و بقیه وسایل نگهدارنده و ثابت کننده سلطه پذیر

-استفاده از دستکش چرم فلفلی

-استفاده از چاقو و سوزن.

 

 

این تیکه اشو که خوندم خشکم زد. بعد با تردید گفتم:

-می..میتونم خط بزنم چیزی رو از اینا؟

به کیارش نگاه کردم که به خودکار روی میز که متوجه اش نشده بودم اشاره کرد.

خودکار رو برداشتم و روی سوزن و چاقو رو خط زدم.

 

 

 و بقیه اش رو خوندم:

-فرو کردن مشت در مقعد

-فرو کردن مشت در واژن

 

 

روی مقعد با تردید خودکار رو نگه داشتم... اما در نهایت بیخیال خط زدنش شدم.

-اب کردن شمع روی بدن سلطه پذیر

-استفاده از وسایل دیگر به خواست و رضایت طرفین.

نفس عمیقی کشیدم و زدم صفحه بعدش که نوشته بود لیمیت ها:

و خالی بود زیرش. احتماال باید من مینوشتم.

 

 

منم یکم فکر کردم و سعی کردم خوش خط بنویسم:

-فحش دادن

-چاقو و سوزن و هر وسیله نوک تیزی که باعث بریده گی و خراش بشه.

 

 

یکم فکر کردم دیدم دیگه چیزی یادم نمیاد.

مورد بعد کلمه امن یا سیف ورد بود. که دو تا کلمه گفته بود انتخاب کنم یکی تموم

شدن استانه تحمل بود و دیگه به نشانه کم شدن فشار تنبیه یا بازی بود.

 

هیچی به ذهنم نمی اومد برای این منظور استفاده کنم که یاد رمان پنجاه طیف

خاکستری افتادم و برای تموم شدن استانه تحمل نوشتم:

-سیاه

و اون یکی: ابی.

 

 

صفحه بعدش یه قرارداد عدم افشا سازی رابطه بود که بعد از خوندن دقیقش امضا

کردم و بعدی هم قراداد شروع رابطه به مدت یک هفته بود.

اونم امضا کردم بعد به کیارش نگاه کردم که دستشو گرفت سمتم، برگه هارو بهش

دادم با خودکار. 

 

یه نگاه کلی به چیزی که خط زده و نوشته بودم انداخت و دوبرگ

اخرش رو خودشم امضا کرد و گفت:

کپیش رو فردا بهت میدم. بلند شو لباسات رو در بیار. فقط لباس زیرت بمونه.

-چشم.

ارومی گفتم

 

 شالمو از سرم در اوردم و روی دسته مبل گذاشتم.

دکمه مخفی های مانتوم رو باز کردم و بلند شدم .

یکم خجالت میکشیدم ولی درش اوردم و اونم روی دسته مبل گذاشتم.

روم نمیشد به کیارش نگاه کنم، دکمه و زیپ جینمم باز کرد و تا باسنم پایین کشیدم

و بعد روی میل نشستم و درش اوردم و روی دسته میل گذاشتم .

 

 

با خجالت و صورتی قرمز به کیارش نگاه کردم، نگاهش به اندامم دقیق بود. بعد از

مکثی گفت:

-خوبه ... دنبالم بیا.

 

 

و بلند شد، هیجان زده بودم و قلبم انگار می خواست از تو سینه ام بزنه بیرون.

بلند شدم و رفتم سمتش که منتظرم ایستاده بود. دست داغش پشت کمرم نشست و

هدایتم کرد:

-اونجا آشپزخانه است ...

 

 

انگار میخواست خونه ارو نشونم بده.

وارد راهرو شدیم که چهارتا در یک شکل قهوه روشن داشت دوتا راست و دوتا چپ.

در اول سمت راست اشاره کرد:

-سرویس حموم و دستشوییه.

 

 

اتاق دوم سمت راست:

-اونجا اتاق کارمه مطلقا ورودت بهش ممنوعه.

 

 

در سمت چپ اولی رو باز کرد و گفت:

-اینجا اتاق خوابه.

 

 

رفتیم سمت در اخری و باز کرد. اتاق بازیش بود...

هیچی نگفت منم در حال کندوکاو اتاق بودم. وسیله زیادی توش نبود. یه موکت کل

کف اتاق پهن بود. یه تخت کوچیک که احتمالا فقط مال بالا تنه است بود و چندتا

زنجیر از سقف اویزون بود.

یه کمد و یه فایل چهار کشوعه استیل هم بودکه رو وسایل ضد عفونی کننده بود.

-خیلی خب... فعال اینجا کار نداریم.

 

 

و در اتاق رو بست. به اتاق خوابش اشاره کرد و گفت:

-برو روی تخت بشین تا بیام.

-چشم.

 

 

اروم به سمت اون اتاقه رفتم و روی تخت نشستم. یه اتاق با تم قهوه ای و سفید بود.

تاج و میزا سفید پرده و روتختی و فرش قهوه ای بودن.

به خودم تو ایینه نگاه کردم و لبخند نشست رو لبم. حالا من ارباب دارم

کیارش با کاغذ و خودکار و یه کتاب برگشت و گفت:

-ساعت و روزایی که کلاس داری رو دقیق بنویس.

 

 

گرفتم و کتابو گذاشتم روی پام و کاغذ رو رو گذاشتم و نوشتم تموم که شد گفت:

-ادرس خونه ات و شماره ات رو هم بنویس.

 

 

بی حرف براش نوشتم و بهش دادم. نگاهی بهشون انداخت وگفت:

-خوبه. فردا عصر کلاس داری.

 

 

اونارو روی میز پاتختی گذاشت و گفت:

-یه سری قوانین دیگه ام هست که باید حتما بهشون عمل کنی.

 

 

سرم رو بلند کردم و به کیارش که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم.

-تا مدتی که برده منی، هیچ مرد و پسری نباید دورت ببینم وگرنه بدون هیچ توضیحیتنبیه ات میکنم. 

نباید حواست از درست پرت بشه چون بشدت حساسم اگر نمره حتی

یه کویز کوچیکت زیر 18بشه قرارداد رو فسخ میکنم.

 

 

لب گزیدم و گفتم:

-چشم ارباب.

 

 

-درمورد اینکه کی ها بیای اینجا شب قبلش بهت پیام میدم. تا خودم پیام ندادم حق

نداری زنگ بزنی یا پیام بدی و هیچ کس نباید از این موضوع باخبر بشه.

 

 

اب دهنم رو قورت دادم:

-چشم ارباب.

یکم نگاهم کرد و گفت:

-درضمن... وقتایی که اینجایی مرتب کردن خونه و ضد عفونی کردن وسایل اتاق بازی

با توعه. اگر ازمایشی تموم شد و قرار شد تمدیدش کنم اینارو تو قرار داد لحاظ میکنم.

حرفی نداری؟

 

-نه... هرچی بگین رو قبول میکنم.

 

 

قلبم رو دور هزار بود.چشم ارومی گفتم که فکر کنم نشنید.

 -خوبه حالا چهار دست و پا رو تخت پشت به من باش.

 

 

دور زدم و چهار دست و پا

پشت بهش شدم. حضورشو پشت سرم احساس میکردم.

دستای داغش روی باسنم نشست. لب گزیدم. یه اضطراب شیرین تو دلم بود.

باسنم رو نوازش کرد... اروم تو مشتش فشار داد. کصم داشت مرطوب میشد. لعنتی من

عاشق لمس دستای داغش روی بدنمم.

 

اما یه دفعه به هردو لپ باسنم سیلی محکمی زد که چون انتظار نداشتم هین ارومی

کشیدم و تو جام تکون ناخواسته ای خوردم.

-کلمات امنت یادته؟

-بله،ابی و سیاه.

-خوبه.

 

و دوباره سیلی زد به باسنم. داشت اسپنکم میکرد. لبم رو گاز گرفتم تا صدایی ازم در

نیاد. بدنمم سفت گرفته بودم که تکون نخورم که با دستاش لپای باسنم رو از هم باز

کرد:

-ریلکس کن ...

 

 

بدنم رو شل کردم. دوباره اسپنکم کرد.. اینبار راحت تر بودم اما باسنم بخاطر سیلی

هاش گز گز میکرد.

-خوبه... سرخی باسنت قشنگه.

 

 

لبخند روی لبم نشست. لبم رو گاز گرفتم. نمیدونستم چیزی باید بگم یا نه.

 

 

 

خب اینم از این پارت.. طولانی ترین پارت رمان تا الان 

 

خوشحال میشم اگه با لایک و کامنت حمایتم کنید 💕🌸