• اغواگر شــــب •
13 دی 17:30 · · خواندن 9 دقیقه P:9
دستامو ضربی روی شونههام گذاشتم اما آرشام بدون توجه به من وارد اتاق شد.
عصبی و خجالت زده بهش نگاه کردم و تند گفتم:
- کری؟ میگم این لباسم مناسب نیست داخل نیا بعد تو میای؟
دستاش رو داخل جیبش میزاره و یه تای ابروش رو بالا میندازه و خیره به بدنم میگه:
- حرف تو برام مهم نیستش..
قدمی جلو میاد و بعد یکی از دستاش رو از جیبش درمیاره و به سینههام اشاره میکنه:
- تو به خاطر این سینههای کوچیکت میگفتی لباس مناسب نیست؟
با شک به سینههام نگاه میکنم و بعد میگم:
- کوچیک؟ ببخشید که مثل دوست دخترات 85 نیست!
با پوزخند میگه:
- از نظر من کوچیکه.. سینه باید توی دست جا نشه ولی برای تو فکر کنم انقدر کوچیکه که توی دست هم جا نشه.
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم عصبی نشم.
فقط همین مونده به خاطر سینه بحث کنیم:
- باشه سینهی کوچیکه میشه بری بیرون لباسمو عوض کنم؟
نیشخندی میزنه و از اتاق بیرون میره.
با حرص لباس رو در میارم و لباسای خودمو میپوشم و بعد اتاق خارج میشم که شیوا جلوم رو میگیره:
- لباس پسندت شد؟
سری تکون میدم و میگم:
- آره خوب بود.
لبخندی میزنه و بعد سمت آرشام میره..
نگاهی به به دور ورم میکنم که نگاهم به قاب عکسی روی میز میفته.
آروم سمتش میرم و به قاب عکس نگاه میندازم. شیوا و یه دختر دیگه توی عکس بودن. شیوا گفته بود دوست صمیمی خواهر آرشامه پس این دختره هم خواهر آرشامه، اما چرا شبیه هم نیستن؟
کنجکاو با دقت بیشتری به عکس نگاه میکنم.. خواهر آرشام اصلا شباهتی با خود آرشام نداشت.
اما من و اهورا ته چهرمون شبیه هم هستش:
- آیلین بیا بریم.
چشم از قاب عکس برمیدارم و بعد برمیگردم و سمت آرشام میرم:
- خداحافظ آیلین جان.. از دیدنت خوشحال شدم
لبخندی میزنم:
- منم همینطور خداحافظ
از آپارتمان خارج و با آرشام سوار آسانسور میشیم همینکه در آسانسور بسته میشه آرشام چشماش رو ریز میکنه و میگه:
- فضولیتو کردی؟
چشمام رو گرد میکنم:
- من که فضولی نکردم..
نیشخندی میزنه و ابرویی بالا میندازه:
- یعنی من اونجا داشتم به قاب عکس نگاه میکردم و فضولی میکردم؟
طلبکار میگم:
- از کی تا الان به قاب عکس نگاه کردن میشه فضولی؟
بیشتر بهم نزدیک میشه:
- حالا که فضولی کردی سوالت رو بپرس..
با تعجب بهش خیره میشم.
- من سوالی ندارم که..
روی صورتم خم میشه و میگه:
- اگه سوالی نداشتی پس چرا انقدر کنجکاو و پر سوال به عکس نگاه میکردی؟
رک میگم:
- چون دیدم تو و خواهرت شباهت نداشتین تعجب کردم همین!
ازم فاصله میگیره و بیحس میگه:
- خواهرناتنیمه
- چی؟
خشن بهم نگاه میکنه.
- نیازه دوباره تکرار کنم؟
- نه نه اما فقط.. یکم تعجب کردم
در آسانسور باز میشه که آرشام خارج میشه. منم خارج میشم و سمت آرشام میرم و کنجکاو میگم:
- میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
- نه!
اخم کمرنگی میکنم.
- چرا؟
کلافه بهم نگاه میکنه و میگه:
- چون میدونم میخوای فضولی کنی برای همین سوال نپرس
- اما سوالم مهمه!
کلافه برمیگرده سمتم:
- خیلی سمجی میدونستی؟
ابرویی بالا میندازم و طلبکار میگم:
- میخوام بدونم با چه شخصی همخونه شدم بالاخره باید بفهمم قابل اعتماد هستی یا نه.
پوزخندی میزنه و در ماشین رو باز میکنه و در حالی که سوار ماشین میشه میگه:
- من دیرم شده به جای حرف زدن بیا بشین تو ماشین.
پوفی میکشم و بعد سوار ماشین میشم و با اخم به بیرون نگاه میکنم که آرشام ریلکس ماشینو روشن میکنه و حرکت میکنه.
به مردم از پنجره نگاه میکنم و به فکر فرو میرم که آرشام سکوت بینمون رو میشکنه و میگه:
- از خانوادت خبری نداری؟
پوزخندی میزنم و سمتش برمیگردم.
- چیزی ندارم که ازشون خبردار بشم و درضمن..
با تاکید ادامه میدم:
- اگه نگران اینی که نتونی دوست دخترات رو بیاری خونه و عشق و حال کنی نگران نباش چون فقط یه ماه مهمونتم..
آرشام ابرویی بالا میندازه و مثل خودم پوزخندی میزنه و میگه:
- مهمون؟ من یادم نمیاد به خونم دعوتت کرده باشم این تو بودی که خودتو مهمون خونم به اجبار کردی...
نیشخندی میزنه و سرد ادامه میده:
- توی خونهی خودم با وجود مهمونی که من دعوتش نکرده بودم انقدری راحتم که دختر بیارم و هر کاری دلم بخواد بکنم.. صبح رو که یادت نرفته؟
دندونام رو به هم فشار میدم و با لحنی که عصبانیت توش پیدا بود میگم:
- آقای معلم.. من مجبور بودم به تو پناه بیارم البته تقصیر منه سادهس که به تو رو آوردم.. ماشیمو بزن کنار میخوام پیاده شم!
- پناه آوردی؟ تو با پرویی به دلیل اینکه منو به بیمارستان رسوندی و به من کمک کردی خودتو توی خونهی من جا دادی و مهمون خونم شدی.. چشماتو باز کن اگه اینجا پیادت کنم خوراک سگا میشی دخترهی احمق!
چشمامو درشت میکنم و صدامو بالا میبرم:
- به تو ربطی نداره خوراک سگا میشم یا نه.. ماشین لامصبتو بزن کنار میخوام پیاده شم یه روز مهمونت بودم انقدر حرف بارم کردی.. دیگه نمیخوام چشمم به چشمت بیفته ماشینو بزن کنار زود باش.
نفس عمیقی میکشه و ماشینو با شدت کنار جاده توقف میکنه و بعد سمت من برمیگرده و با صدای کنترل شدهای میغره:
- گمشو برو بیرون.. تو لیاقت نداری دخترهی دهاتی... گمشو برو بیرون از ماشینم تا با دستای خودم نکشمت!
با خشم در ماشینو باز میکنم و پیاده میشم و بعد محکم در رو میکوبم و بیتوجه بهش با قدمای تند از ماشینش دور میشم. آرشام هم با یه تیکاف از کنارم میگذره...
با حرص به رفتش نگاه میکنم و برای خالی کردن حرصم جیغ میکشم:
- مرتیکهی لا*شی ترسو!
با نفس نفس تازه نگاهم به جایی که هستم میخوره..
یه آزاد راه خلوت که هیچی جز جاده توش نبود. سردرگم دستم رو داخل موهام فرو میکنم و به دور و ورم نگاه میکنم اما خبری از ماشین یا حتی آدمم نبود.
من تا حالا شهر نرفته بودم چه برسه به آزاد راه خلوتی مثل اینجا.. ترسیده قدمهام رو تندتر میکنم.
کاش به حرف آرشام گوش میکردم و سر به لجبازی بچگونه از ماشینش پیاده نمیشدم.
هر چی میگذشت بیشتر میترسیدم... حتی آرشام برنگشته بود یا حتی مثل رمانا یهو ظاهر نشد و نیومد دنبالم!
با صدای ماشینی که داشت میومد با امید اینکه آرشام دنبالم اومده برگشتم که نگاهم به 207 سفیدی خورد..
جلوی پاهام توقف میکنه و بعد شیشه رو پایین میده که نگاهم به یه زن جوون میخوره:
- خانم؟ اتفاقی افتاده؟
لبم رو داخل دهنم فرو میبرم و میگم:
- راستش.. راستش من گم شدم...
زنه ابرویی بالا میندازه و میگه:
- گمشدید؟ کمکی از دستم برمیاد؟ گوشی همراهتون هست؟
- نه گوشی همراهم نیست...
- میخواید گوشیمو بدم زنگ بزنید تا خانوادت بیاد دنبالت؟ کم کم هوا داره تاریک میشه و شبا هم اینجا خطرناکه!
میخواستم موافقت کنم و گوشیشو بگیرم اما با یادآوری اینکه اگه به اهورا زنگ بزنم منو به عقد محسن درمیاره پشیمون میشم.. حتی شمارهی آرشام هم بلد نبودم که به اون زنگ بزنم:
- ممنون از لطفتتون... خانوادم فکر کنم تا الان فهمیده باشن که دیر کردم و بیان دنبالم.. فقط میتونید بگید ساعت چنده؟
زنه با شک سری تکون میده:
- ساعت 7 بعدازظهره.. پس من دیگه برم خدانگهدار.
زنه سیشه ماشینشو بالا میکشه و میره..
از ساعت 11 اینجا بودم.. اگه آرشام پشیمون شده بود تا الان اومده بود دنبالم..
ناامید کنار جاده میشینم و زانوهام رو جمع میکنم..
قطره اشکی از گونم میچکه و بیشتر توی خودم جمع میشم.. به خاطر یه لجبازی این بلا سرم اومد.. اگه زبون به دهن میگرفتم الان خونهی آرشام بودم.
محسن.. محسن.. خدا لعنتت کنه که به خاطر تو من به این روز افتادم.. چند بار بهت گفتم نمیخوامت اما توی لعنتی ول کن نبودی.
اگه محسن بیخیال من میشد الان با اهورا توی خونه بودم و منم با دقدقهی اینکه فردا چه بلایی سر معلما بیارم توی اتاق نقشه میکشیدم نه اینکه اینجا مثل بیکسا بشینم و گریه کنم.
سرم رو روی زانوهام میزارم که صدای چند ماشین رو دوباره شنیدم.
آرشام نیست چون اون انقدر مغرور هستش که نیاد دنبالم.
نور چراغ ماشینا بهم میخوره و سرم رو بالا میگیرم که نگاهم قفل 3 تا ماشین مشکی میشه.
از جام بلند میشم که جلوی پاهام وایمیسن با امیدواری به ماشنا نگاه میکنم که در سمت راننده باز میشه و یه مرد پیاده میشه.
با خوشحالی اشکام رو پاک میکنم و جلو میرم:
- آرشام میدوست...
با دیدن قیافهی نرد حرف توی دهنم میماسه.. محسن اینجا چیکار میکرد؟
محسن با دیدن قیافهی من پوزخندی میزنه و جلو میاد که از اون اون دوتا ماشین هم چهارتا مرد هیکلی بیرون میاد:
- به به آیلین خانم احوال شما؟
با بهت به محسن خیره میشم:
- تو.. تو از کجا منو پیدا کردی؟
مرموز میخنده و میگه:
- نامزدم روز عقد فرار کرده.. چه انتظاری دارم هوم؟ بزارم همینجوری نامزدم فرار کنه؟
قدمی عقب میرم و ناباور میخندم:
- چه نامزدی؟ چه عقدی؟ ما اصلا نامزد نبودیم.
محسن دستاش رو توی جیبش فرو میکنه و متفکر میگه:
- یعنی میخوای بگی نمیدونستی قرار بود عقد کنیم؟
- معلومه که نمیدونستم!
- از دروغگوها خیلی بدم میاد آیلین.. خیلی... اینو که میدونی؟ اینممیدونی که من با دروغگوها چیکار میکنم؟
با لحنی که سعی میکردم توش ترسم پیدا نباشه میگم:
- چرا چرت و پرت میگی محسن؟
آروم میخنده و به اون مردهای هیکلی اشاره ای میکنه که اونا هم سری سمتم میان و بازوهام رو میگیرن و بعد محسن سرش رو سمت گوشم میاره و آروم میگه:
- قراره با محسن جدیدی آشنا بشی آیلین خانم..
با چشمای درشت شده بهش نگاه میکنم و سعی میکنم بازوهام رو از بین دستای بادیگاردا در بیارم:
- دیوونه شدی؟ بگو ولم کنن محسن بیا.. بیا مثل دوتا ادم بالغ با هم حرف بزنیم..
محسن ابرویی بالا میندازه و به اون دو نفر که بازومو گرفته بودن اشاره میکنه:
- بریدش داخل ماشین!
اونا هم اطاعت میکن و بازومو میکشن سمت یکی از ماشینا که جیغ میکشم و سعی میکنم بازومو از دستاشون بیرون بکشم:
- ولم کنید لعنتیا.. محسن اهورا بفهمه داری با من اینجوری رفتار میکنی زورگارتو سیاه میکنه!
در حالی که محسن در ماشینش رو باز میکنه با خنده میگه:
- اهورا خودش تو رو سپرد دستم و گفت هر جور دوست داری باهاش رفتار کن.
جیغ بلندی میکشم:
- داری دروغ میگی..
اون دوتا مرد به زور منو سوار ماشین میکنن و در رو میبندن و بعد خودشون سوار ماشین میشن و ماشینو روشن میکنن.
هنوز باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده..
من از دست محسن فرار کردم حالا اون منو پیدا کرده؟ چطوری؟
اصلا محسن سه تا ماشین از کجا آورد؟
اشکام شروع به ریختن میکنه..
بدبخت شدم.. این محسن با محسنی که چند روز پیش دیدمش فرق داشت..
کاش هیچوقت از ماشین آرشام پیاده نمیشدم.
برای پارت بعد 30تا لایک و 36تا کامنت🎀❤️
بابت تاخیر متاسفم چون امتحاناتم شروع شده و اصلا وقت ندارم بیام اینجا برای همین دیر شد برای پارت جدید.
و اینکه از اونجایی که امتحانات شروع شده من و آملی هم وقت نداریم که پارت بدیم برای همین پارت جدید از عید و تابستون میدیم 🙏🏻💅🏻
..حمایت یادتون نره..