رمان سردرگم عشق ❣️
2 ساعت پیش · · خواندن 8 دقیقه Part 11-14
رمان سردرگم عشق ❣️
پارت 11 تا 14
بالاخره ساعت 23شب بود که پیامم سین شد. هیجان زده سر جام میخ شدم و با جفت
دستام گوشیم رو جلو صورتم گرفتم. استرس شدید باعث سردیم شده بود و سر
انگشتام یخ زده بود و بدنم لرزش کمی گرفته بود.
-اشتباه گرفتین.
همین؟ اشک تو چشمام حلقه زد و تند تند سعی کردم بنویسم اما مدام اشتباه میشد
و مجبور میشدم پاک کنم و دوبارع بنویسم:
-خواهش میکنم نه نگید. من دیدمتون شما جدی هستین و نگاه پر نفوذی دارین...
انگار... همون اربابی هستین که مدتها دنبالش بودم. خواهش میکنم.
سندش کردم و مضطربانه خیره شدم به گوشی . اشک تو چشمام حلقه زده بود. اگر
دوباره می گفت نه میزدم زیر گریه. نمیفهمیدم چرا اینطوری شده بودم.
پیامم رو سین کرد و ...typing is زیر اسمش افتاد و بعد از مدتی پیامش اومد.
-اشتباه گرفتین. من علاقه ای ندارم به این که ارباب شما باشم.
روی زمین به زانو افتادم و اشکام راه افتاد.
خدایا نه ...
استیکر گریه فرستادم و بعدم با اخرین توانم نوشتم:
-هرکاری بخواین میکنم. هیچ لیمیتی ندارم... میشم برده دلخواهتون...
سند کردم.
دوباره سین شدو...
دوباره همون جواب:
-اشتباه گرفتین. مزاحم نشین.
گوشی رو کناری انداختم و زدم زیر گریه.
فکرشم نمیکردم پس زده شدن توسط کیارش اینقدر داغونم کنه اما. به طرز باور
نکردنی ای اعتماد به نفسم اومد پایین. با اینکه اون منو نمیشناخت.
تمام شب رو گریه کردم. با اینکه انگیزه ای نداشتم برای دوباره دانشگاه رفتن اما روز
بعد اماده شدم که مرضیه اومد و با تعجب گفت:
-خانم نعیمی حالتون خوبه؟
با تشر گفتم:
-به تو مربوط نیست تو کارتو بکن.
و از خونه اومدم بیرون. سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت دانشگاه. دل و دماغ خط
چشم کشیدن نداشتم و چشمام بشدت قرمز و باد کرده بود.
کل شبو گریه کرده بودم و نخوابیده بودم. عینک افتابیم رو به چشم زدم و از ماشین
پیاده شدم.
چرخیدم که کیارش رو دیدم به ماشینش تکیه داده بود و با تلفن حرف میزد و نگاهش
به زمین بود.
با حسرت نگاهش میکردم و همونجا مونده بودم که سرش چرخید سمتم و نگاهش بهم
افتاد. سریع و دست پاچه نگاهمو گرفتم و با قدمای تند از پارکینگ اومدم بیرون.
نفسم تند شده بود.
***
کلاسام گذشت.
اینقدر حالم داغون بود که سارا هم فهمید. رفته بودم ردیف اخر نشسته
بودم و تو حال خودم بودم.
همش با خودم مرور میکردم چه جوری باید ازش میخواستم که قبول میکرد. شاید اگر
طور دیگه ای در خواست می کردم قبول می کرد.
شب که برگشتم خونه بی میل گوشیم رو برداشتم. تمام روز دلم نمیخواست به گوشیم
نگاه کنم.
وارد تلگرام و اک مجازیم شدم که دیدم پیام دارم ازش.
هیجان زده زدم روی اسمش تا پیامش باز بشه.
-فردا شب ساعت 22بیا به این ادرس(...)
از دیدن پیامش اینقدر هیجان زده شدم که چشمام پر از اشک شد.
سریع نوشتم:
-چشم ارباب.
با اینکه پیامش ظهر ارسال شده بود اما پیامم که سین شد هیجان زده میون گریه ام
خندیدم.
خوشحالیم حد نداشتم . یه اهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به قر دادن.
اینقدر رقصیدم تا تخلیه انرژی شدم.
روی مبل افتادم و خندیدم.
سریع بلند شدم و رفتم جلوی ایینه قدیم و لخت شدم. دقیق به بدنم نگاه کردم.
-خداکنه قبول کنه اربابم باشه.
پوست صاف و شفافی داشتم و چون از بچگی مامان بدنم رو لیزر میکرد تقریبا دیگه مویی در
نمیاد.
به نوک سینه هام نگاه کردم و زمزمه کردم:
-ای کاش پیرسینگ بودن... باید از ارباب بخوام خودش اینکارو بکنه.
از فکر اینکه کیارش اربابم باشه و روم سلطه داشته باشه غرق لذت میشدم.
سینه هام رو تو مشت گرفتم و فشار دادم و از تصور دستای گرم و داغ کیارش روشون
در حالی که فشارشون میده باعث ایجاد رطوبت بین پاهام شد.
موهام رو محکم بالای سرم دم اسبی بستم و بعد چار دست و پا روی زمین نشستم و به
خودم تو ایینه نگاه کردم. سینه هام که گردیشون اینطوری بهتر دیده می شد.
چشمکی به خودم زدم. واقعا میتونستم کیارش رو جذب خودم کنم؟
من تا فردا ده شب چطوری طاقت بیارم؟
سعی کردم با عشوه و ناز چهار دست و پا تا اتاقم برم.
موقع رفتن باسنم رو قمبل کردم.
وارد اتاق که شدم بلند شد. با لذت خندیدم. یعنی میشه؟
رفتم سمت کشوی ست لباس زیرم و به شورت و سوتین های ستم نگاه کردم و در
نهایت یه شورت و سوتین مشکی توری و بندی در اوردم و پوشیدم.
با لذت به اندامم که حالا توی این لباس زیر به شدت سکسی نمایان شده بود .
کاری میکنم هیچ برده ای دیگه جز من نداشته باشی و نخوای کیارش خان.
***
روز بعد یک دونه کلاس داشتم اما غیبت بی معنی بود وقتی کلاسم صبح بود و من شب
قرار داشتم.
یه خط چشم خوشگل کشیدم و از خونه اومدم بیرون. سوار ماشین شدم و یه اهنگ
شاد گذاشتم و تا دانشگاه لب خونی کردم باهاش و قر دادم تو ماشین.
وقتی رسیدم دانشگاه اهنگ رو قطع کردم و از ماشین پیاده شدم. یه لبخند روی لبم
نشسته بود که نمیتونستم جلوش رو بگیرم.
در ماشین رو قفل کردم و دور زدم برم که یکی رو جلوم دیدم و خشکم زد.
لبخند روی لبم ماسید و رنگم پرید.
کیارش با نگاه عمیق و پر نفوذش مقابلم ایستاده بود و تو چشمام با اخم نگاه میکرد.
کاملا رنگم پریده بود و دهنم خشک شده بود و وحشت زده تو چشماش نگاه میکردم.
دروغ پرا اون رییس دانشگاه بود و امکان اخراج شدنم از دانشگاه 50-50بود.
پوزخندی زد و گفت:
-دیر نکنی.
و رفت... ماتم برد... فهمیده یعنی من بودم؟ از کجا فهمیده اخه؟
چطوری؟ با نشستن دستی رو شونه ام از جا پریدم، سارا با تعجب گفت:
-چرا خشکت زده بود؟
فقط سر تکون دادم. به معنای واقعی کلمه مطمن بودم امشب ... وای...
نکنه تهدیدم کنه یا بلای بدی سرم بیاره؟
تازه داشتم به جنبه های منفیش فکر میکردم.
کل کلاس اونروزم رو هیچی نفهمیدم و تو فکر بودم.
**
کلاس که تموم شد از سارا خدافظی کردم و به خونه برگشتم. مرضیه در حال اشپزی
بود. با دیدنم سریع سالم کرد که گفتم:
-نمیخواد شام درست کنی. تموم شد برو. فردا هم لازم نیست بیای.
-چشم خانم نعیمی.
وارد اتاقم شدم و ربدشامبرم رو برداشتم و رفتم حموم. ی ساعتی تو وان اب گرمی که
شامپو بدن خوشبوم رو توش ریخته بودم ریلکس کردم و بدنم رو ماساژ دادم.
بعدم موهام رو شستم و نرم کننده زدم.
وقتی بیرون اومدم مرضیه نبود. غذام رو خوردم و برگشتم اتاق موهام رو اول خشک
کردم با دقت و بعد ماسک مو زدم و محکم دم اسبی بستم و مطمن شدم که تا
24ساعت شل نشع.
لوسیون بدنم رو زدم و بعدم ست سوتین و شورتم رو که اماده کرده بودم پوشیدم.
لاک مشکی و قرمزم رو برداشتم و مشغول لاک زدن ناخن های دست و پاهام شدم.
تموم که شد با رضایت به خودم نگاه کردم. به ساعت نگاه کردم 5عصر شده بود.
جلوی ایینه ایستادم و خط چشمم رو برداشتم و یه خط چشم نازک روی پلک هام
کشیدم .
یه برق لب هم زدم و رفتم سمت کمدم.
یه مانتوی خفاشی قرمز جلو بسته بدون پوشیدن لباس دیگه ای تنم کردم.
یه شلوار جین تنگ پوشیدم. باسنم قشنگ معلوم بود. یه شال حریر مشکی هم پوشیدم
و تو اینه به خودم نگاه کردم و اخمام توهم رفت. جلف شده بودم.
سریع مانتو و شال رو در اوردم و روی زمین انداختم.
به مانتوهام نگاه کردم و یه مانتوی قهوه ای که جلوش زیپی بود و حسابی اندامی بود رو
پوشیدم اما بازم خوشم نیومد.
مسلما اگر اون منو شناخته باشه با تیپ دانشگاهم قبولم کرده.
برخالف میلم یه مانتو بلند ابی کاربنی بلند تا مچ پاهام و استین سه ربع با حاشیه
سفید بود پوشیدم.
شال مدل چروک سورمه ای هم پوشیدم و به خودم نگاه کردم. حالا احساس بهتری
داشتم.
کفشای پاشنه 10سانتی مشکیمم پوشیدم و با برداشتن کیف کوچیک که فقط موبایل
و پول و کارت هام و دسته کلیدم توش جا میشد از خونه اومدم بیرون.
ساعت هفت و ربع شده بود و حاضر شدنم و وسواسی که داشتم باعث شده بود
دوساعت درگیرش باشم.
سوار ماشین شدم و راه افتادم. البته چون اصفهان رو بلد نبودم کلی ادرس پرسیدم و تو
ترافیک موندن و گاهی اشتباه رفتن. در نهایت ساعت21دقیقا جلوی دری بودم که
ادرس داد.
دل تو دلم نبود .
بیقرار بودم اما انگار عقربه های ساعت مسخره ام کرده بودن و دیر حرکت می کردن.
ماشینو خاموش کردم و گوشیم رو برداشتم و وارد تل شدم. به پی ویش رفتم. افلاین بود
بارها پیام های رد و بدلیمون رو خوندم. خیلی کم بودن. اما همینا هر دفعه خوندنش
باعث لرزیدن دلم می شدن.
گوشیم رو روی پنج دقیقه به ده روی ساعت گذاشتم و یه بازی نصب کردم تا زمان رو
بگذرونم.
لعنتی... حس میکردم کصم خیس شده.
یک ساعت برام از هر عذابی بدتر بود.
خیلی دلم می خواست برم بیرون اما ... حس میکردم ممکنه از اینکه گفته ده و من به
حرفش گوش ندادم ناراحت بشه و نخوادتم.
بالاخره این تایم عذاب اور گذشت.
هیجان زده از ماشین پیاده شدم و دستی به لبه های شالم کشیدم و رفتم سمت زنگ و
یک دقیقه مونده به ده دکمه ایفن رو فشار دادم.
یه خونه ویلایی معمولی بود. احتماال یه 12-10سالی از ساختش می گذشت.
اینم از این پارت :)
حمایت کنید فردا یا پسفردا میزارم ببینید نتیجه رابطشون چی میشه
خوشحال میشم اگه با لایک و کامنت حمایتم کنید 💕🌸