رمان اسیر دزدان دریایی پارت ۲ 🔞
30 مرداد · · خواندن 9 دقیقه اینم از پارت دوم که تا داغه بخونیدش 😉🔥 یعنی تا تازست وقت رو تلف نکیند و گرنه از پارت های بعدی قراره حسابی 🔥 و 🔞 و 🤫بشه
پس زود حمایت کنید اگه تب خماری و ارضا شدن گرفتید 😉🙈
لایک منم فراموش نکن منحرف خان 😐🫠❤️
از زبان دیوید :
اصلا نفهمیدم شام چطور خورده شد
چیزی خوردم یا نه
حتی اصلا متوجه حرف های پدر و بقیه نبودم
این دختر بد منو جادو کرده بود
سفیدی بدنش به حدی جذا بود که داغ شده بودم
نمیدونم چه بحثی بود که یهو سوفیا پرسید
_چطور توی دریا ساعت رو مشخص میکنین ؟
لرد آنسل نگاهی خسته ای به سوفیا انداخت و گفت
_سوفیا ... دخترم ... الان وقت این سوالات نیست ... ما بحث مهمی داریم
پدرم رو به من گفت
_فکر کنم بانو سوفیا سوالات زیادی دارن، دیوید میتونه سوالات بانو رو جواب بده
ویلیام کنار گوشم گفت
_بگو نه که بعد از شام به بهونه سوارکاری شبانه بریم اون باری که بهت گفتم
به کل این برنامه رو فراموش کرده بودم
سوفیا ؟ یا یه بار از دخترای آماده به خدمت
جدا از اینکه بیشتر ادبی بود اگه میگفتم نه
دلم هم فعلا جذابیت های سوفیا رو ترجیح میداد تا کس دیگه
برای همین گفتم
_بله ... بعد از شام میتونم به همه سوالات هاتون جواب بدم
با این حرفم چشم های سوفیا برق زد و خوشحال تشکر کرد
مادر و پدرش به هم نگاه کردن و برادر دومش با تاسف سر تکون داد
از این حرکاتشون خندم گرفته بود
مسلما برای اونا این کنجکاوی های مردونه سوفیا جذاب نبود
اما برای ما در آمریکا، زنی با این ذکاوت خیلی خوشایند و خواستنی بود
ویلیام آروم گفت
_حداقل زود تمومش کن که به کارمون برسیم
_فکر کنم تو بیشتر از من برای اون بار مشتاق باشی
ویلیام هم خندید و چیزی نگفت
دسر سرو شد و همه از پشت میز بلند شدن
به سمت نشیمن رفیتم و دورهم برای گفتوگو شبانه نشستیم
سوفیا کنار مادرش نشسته بود و مشتاق به من چشم دوخته بودم
چقدر این چشم های براق برام جذاب بود. بلند شدم و رفتم سمتش
هر دو بهم نگاه کردیم که گفتم
_من در خدمتم بانو سوفیا
مادرش به صندلی کنار خودش اشاره کرد بشینم
عملا باید روی صندلی کنار سوفیا می نشستم تا راحت تر صحبت کنیم
اما یه انگلیسی هیچوقت کارو برای تو راحت نمیکنه
در بهترین حالت برات غیر ممکن نمیکنه
نشستم و سوفیا دهن باز کرد که سوال بپرسه که مادرش گفت
_شکار عصرانه با ویلیام خوب بود ؟
_بله بانو
_خوشحالم که اوقات خوشی داشتین . در آمریکا شما عصر ها چه فعالیتی دارین ؟
_تفریحات ما یکم متفاوته. اما مسلما ما هم گاهی شکار میریم
_متفاوت از چه نظر
سوفیا کلافه تکیه داد به صندلیش
از این حرکتش لبخند زدم اما سریع لبخندمو پنهان کردم و گفتم
_ما عصر ها معمولا با ورزش و شب ها هم با بازی های کازینو سرگرم میشیم
_جالبه ... ریتم زندگی آمریکایی با ما کاملا متفاوته ...
_بله ...
_خانم های شما چطور ؟ اونا هم متفاوت از ما وقت میگذرونن ؟
اینبار سوفیا چشم چرخوند و رو به من با تاسف سر تکون داد
واقعا سخت بود جلوی خندمو بگیرم و محترمانه جواب بدم
برای اینکه نخندم به زمین خیره شدم و گفتم
_نه خیلی، تقریبا یکسانه ... فقط با تجملات کمتر
انگار مادر سوفیا بیشتر از اون سوال داشت
_جالبه. یعنی شما میگین یک زن با لباس خدمتکاری به مهمونی چای میره ؟
از این طرز فکر مادر سوفیا دیگه نتونستم نخندم
صدای خندم بلند شد
همه متعجب به ما نگاه میکردن که سوفیا گفت
_نه مادر مسلما نه ... یعنی اونا با لباس عادی دور هم جمع میشن و صحبت میکنن
_اوه ... چه کسی کننده
سوفیا دستشو جلوی لبش گرفت و خندید
بالاخره مادرش بلند شد و گفت
_دوست داشتم یه سفر به آمریکا بیام اما فکر نکنم از این سبک زندگی خوشم بیاد
منتظر جواب من نموند و رفت سمت نامزد ویلیام
برگشتم سمت سوفیا
لبخند پر از شیطنتی زد و بلند شد ، روی صندلی مادرش نشست و گفت
_خب ... آزاد شدیم
ابروهامو بالا انداختم و دقیق نگاهش کردم
_آزاد ؟
به مادرش نگاه کرد و گفت
_از سوال های مادرم ... وقتی جواب میدادین چهرتون شبیه آدم های در بند بود
خندیدم و گفتم
_اوه ... بله ... سوال های سختی بود
چشم های تیله ایش برق زد و گفت
_سوال های من اما سخت تره
نمیدونم چرا کنار این دختر تمام شاخک های جسمی و جنسیم فعال شده بود. پسر چشم و گوش بسته ای نبودم. به اندازه سن سوفیا با دخترای مختلف خوابیده بودم.
اما این چشم های تیله ای و لب های سرخ بیش از حد سکسی بود.
به صندلیش تکیه داد و نگاهم دوباره به سینه هاش کشید
یاد صحنه عصر افتادم توی رودخونه
سینه های گرد و سفیدی که با یاد آوریش تنم داغ تر شد
قبل از اینکه نگاه خیره ام باعث خجالتم بشه سرمو بلند کردمو به چشم هاش خیره شدم و گفتم
_سخت تر ؟ مثل چی ؟
از زبان سوفیا :
چشم های دیوید اضطراب عجیبی توی دلم مینداخت
نمیدونم چندتا از سوالاتم رو پرسیدم
اما اون همه رو با دقت و حوصله جواب میداد
رد نگاهاش که روی تنم میچرخید حس بدی میگرفتم
اما چون فعلا سوالات زیادی داشتم بهش توجه نکردم
ویلیام اومد و رو به دیوید گفت
_باید الان حرکت کنیم تا نبستن
مشکوک نگاهش کردم و قبل از دیوید گفتم
_باز میخوای بری شب های روشن ؟
چشم های ویلیام گرد شد و زود برگشت سمتم امیلی ، نامزدش
وقتی دید امیلی حواسش نیست برگشت سمت من و با اخم گفت
_این چه حرفیه میزنی سوفیا ... من یه مرد متاهلم ... دیگه اونجا نمیرم
_پس کجا میخواین برین ؟
_لزومی نمیبینم به تو جواب بدم سوفیا
به دیوید نگاه کرد تا بلند شه
دیوید مودبانه بلند شد و رو به من لبخند شد
_با اجازه بانو
سر تکون دادم و تشکر کردم ازش، اما قبل رفتن اونا گفتم
_ویلیام ... شب های روشن خوش بگذره
_گفتم که اونجا نمیریم سوفی
_اما نگفتی کجا میری، پس وقتی امیلی ازم پرسید کجا داشتید میرفتید ناراحت نشو اگه تنها گزینه ای که روی میز بود رو بهش گفتم
اخم هاش با حرص تو هم رفت. مطمئن بود داره میره شب های روشن .
من برادر هامو خوب میشناختم و به اندازه کافی توی کارهاشون فضولی کرده بودم که بدونم چه سرگرمی هایی دارن و چطور راضی میشن
من میدونستم این رابطه ملایم قبل از ازدواج با امیلی اونو راضی نمیکنه
حتی میدونستم چه شب هایی میره و چندبار در هفته
به این دقت و کنجکاوی خودم لبخندی زدم و خیره شدم توی چشم های ویلیام که گفت
_میریم بار ... اما نه شب های روشن ... داریم میریم بار خانوادگی اسمورف
_جدی ؟ پس چرا تنها .
بلند شدم و قبل از اینکه ویلیام بتونه جلومو بگریه به سمت امیلی رفتم
_امیلی ... ویلیام گفت اگه دوست داری باهم بریم بار اسمورف
امیلی دختر آرومی بود. چشم های قهوه ای روشن و موهای بلند تیره اش زیبایی دلنشینی بهش میداد
لبخند شد و گفت
_البته عزیزم...خیلی وقت بود تفریح شبانه نداشتیم
پیروزمندانه برگشتم سمت ویلیام
از چشم هاش آتیش به سمت من پرت میشد
اما دیگه کاری از دستش بر نمی اومد
ویلیام رو به امیت که مشغول صحبت با مدر بود کرد و گفت
_تو نمیای امیت
_نه ... شما خوش بگذرونین
امیت برعکس ویلیام خیلی اهل خوشگذرونی نبود
امیلی بلند شد و ویلیام اومد سمتش
بازوهاشون تو هم قفل شد و راه افتادن
با لبخند بزرگی رو صورتم پشت سرشون حرکت کردم که دیوید اومد کنارم
آروم گفت
_همیشه برای رسیدن به خواسته هات این کارو میکنی ؟
مظلومانه گفتم
_چه کاری
آروم خندید
_تو واقعا دختر زرنگ و نترسی هستی
چیزی نگفتم. اینجا زرنگی و نترسی شخصیتی نبود که باهاش از یه دختر تعریف کنن، اما من با شنیدن این تعریف حسابی خوشحال شده بودم
از خونه خارج شدیم و ویلیام به خدمتکار گفت کالسکه رو برامون بیاره
با اخم به من نگاه کرد
بازم فقط جوابشو با لبخند دادم که کالسکه رسید و سوار شدیم
منو امیلی کنار هم نشستیم
ویلیام و دیوید رو بهروی ما نشستن. دامن های بزرگمون بخشی از پای پسر ها رو پوشونده بود
خیلی زود رسیدیم و همه پیاده شدیم
دیوید بازوش رو سمت من گرفت تا همراهیم کنه
منم استقبال کردم. چون میدونستم درست نیست یه خدنم تنها وارد بشه
صدای آهنگ بلند بود
امیلی با ذوق گفت
_چقدر دلم یه رقص شاد میخواست
_منم همینطور عزیزم .
ویلیام اینو گفت و دست امیلی رو نوازش کرد
پوزخند زدمو چیزی نگفتم ... طفلک امیلی که نمیدونست ویلیام چه برنامه هایی در غیابش داره
وارد بار شدیم و بوی الکل و سیگار ریه هامو پر کرد
اینجا یه بار اشرافی برای تفریحات افراطی یه جامعه بود
بنابراین توی هر چیزی افراط شده بود
حتی مشروب و سیگار
با هم به سمت یکی از میزها رفتیم. فضای بار کم سو بود
عده ای هم در حال رقص در سن وسط بودن
منم خیلی دلم میخواست برقصم اما نمیدونستم دیوید اهل رقصیدن هست یا نه
وقتی نشستیم دیوید خم شد و که نفسش یه پوست تن میخورد گفت :
_در انگلستان چطور باید از یه بانو زیبا درخواست رقص کرد؟
سرمو از لب هاش دور کردم و گفتم
_فکر نمیکنم با آمریکا خیلی متفاوت باشه
_جدا ؟
همین لحظه مشروب اولیه رو آوردن. دیوید و ویلیام لیوان ویسکی رو توی یه ضرب بالا دادن و منوی روی میز رو برداشتن . رسم اینجا اینجوری بود، قبل سفارش طرف رو یکم مست میکردن تا بهتر پول خرج کنه، دیوید گفت
_با مارتینی میونت مشکلی نداری ؟
_نه ... عالیه
رو به ویلیام گفت
_ما دوتا مارتینی
دستمو از روی دامنم برداشت و به لبش نزدیک کرد
بوسه ای داغ روی دستم زد و گفت
_تا سفارشمون برسه با من میرقصی ؟
آروم خندیدم و سر تکون دادم.
ویلیام و امیلی هنوز در حال بررسی منو بودن که ما بلند شدیم
ویلیام گفت
_کجا ؟
^مریم با این بانو زیباتون برقصم اگه ایرادی نداره
ویلیام ابروهاش رو بالا انداخت. اما با رضایت سر تکون داد و اجازه داد
میدونستم تو سرش چی میگذره
اخم کردم بهش و رفیتم با دیوید وسط سالن
نور سرخ وسط سالن فضای دنجی برای یه رقص صمیمی بود
نه رقص ما که باهم غریبه بودیم
دیوید کمرمو بین دستاش گرفتو گفت
_اگه رفتاری کردم که با فرهنگ انگلستان تضاد داشت لطفا بهم بگو ... چون من نمیدونم حد و حدود اینجا چقدره
مت جه منظورش نشدم
دستمو روی شونهاش گذاشتم و گفتم
_حدود اینجا چقدره
_آره ... ما تو آمریکا اینطوری میرقصیم
با این حرفش کمرمو به سمت خودش کشید طوری که کامل بدنشو حس کردم
خیلی کامل... حتی میتونستم زیر دلم حس کنم تحریک شده
تنم داغ شد و سریع خودمو عقب کشیدم و گفتم
_ما با فاصله میرقصیم
با منظور خندید و سرشو خم کرد و کنار گوشم گفت
_اوه ... حیف شد ...
_________________________________________________
اینم از این پارت 🫡😶
حسابی خستم کرد 😅💛
قرار بود آواز تاجدار رو بزارم ولی اون موند واسه فردا ... 😅
این رمانم واقعا ارزش خوندن و حمایت های بالا رو داره چون هم قشنگه و هم حسابی داغ🔥
نظری هم نداریم دیگه ..❤️
چیزی که خوب باشه خودش داد میزنه و نیازی به تعریف من نداره ... البته اگه سلیقه خواننده خوب باشه 😅😉
شرط پارت بعد
❤️۱۰ لایک
💬۲۰ کامنت