رمان اسیر دزدان دریایی پارت ۱ 🔞
29 مرداد · · خواندن 9 دقیقه سلام بچه ها🫡🤍
خب زیاد استقبال نشد از معرفی این رمان ولی گفتم یه دو سه پارت همینجوری بدم شاید خوشتون اومد😅💛
البته برای اونایی که با این رمان آشنایی ندارن میتونن روی اسیر دزدان دریایی کلیلک کنن و برنگشتم بفهمن قضیه از چه قراره 🫠🔥
در ضمن بگم که لین رمان بیش از حد 🔞 هست تا حد اوجتون میبرتتون پس بهتره اگه تحملشو دارید بخونید 🔥
جلوی خانواده هم نخونید لطفا😐 چون تجربه داشتم که میگم😶🩸
انگلستان 1820
از زبان سوفیا :
آب خنک حس عالی بهم میداد ،
به ساحل رودخونه نگاه کردم که ندیمه هام با نگرانی ایستاده بودن و لبسا هام تو دستشون بود.
_شما هم بیاین دخترا خیلی خنک و عالیه
_خانم ... خواهش میکنم برگردین ... اگه کسی شمارو لخت ببینه چی
_انقدر جوش نزن کتی ... کسی این اطراف نیست
اینو گفتم و به طرف میانه رودخونه رفتم. آب تا بالای سینه ام رسیده بود
چقدر خنک و زلال
کتی و مگی ندیمه های دوقلو من بودن اما همه میدونستن از پس من بر نمیان
نه اونا نه هیچ کس دیگه
حتی پدرم لرد آنسل از پس کوچیکترین بچه اش و تنها دخترش، سوفیا بر نمی اومد.
آروم خندیدم که حرکت نی های کنار رودخونه نظرمو جلب کرد
دقیق نگاه کردم... انگار یه نفر اونحا بود و به سمت من می اومد
با دیدن دوتا چشم آبی خیره بهم هل شدم
آب تا جایی بالا بود که بدنمو بپوشونه ... اما ... اما زیادی زلال بود برلی حفظ بدنم
با دستم جلوی سینه و زیر دلم رو پوشوندم و عقب عقب رفتم
اما اون چشم های آبی انگار داشت نزدیکتر میشد
با صدای امیت برادر بزرگم لز جا پریدم
_سوفیا... تو اون وسط چیکار میکنی
سریع برگشتم سمت صدا ، امیت کنار ندیمه هام عصبانی ایستاده بود
سریع گفتم :
_امیت روتو کن اونور و منو دید نزن
_دختره پرو، زود بیا بیرون تا خودم نیومدم دنبالت
_دارم میام چشم هاتو ببند
اینو گفتم و برگشتم سمت چشم های آبی
اما دیگه اونجا نبود
سریع به سمت ساحل رفتیم و با عصبانیت زیر لب به مگی گفتم
_پس چرا بهم نگفتی برادرم داره میاد
_متوجه نشدیم خانم
امیت با عصبانیت گفت :
_فقط همینو کم داشتیم که بگن دختر لرد آنسل توی رودخونه لخت شنا میکنه
شونه بالا انداختم و گفتم
_اگه نگران خیس شدن لباس زیراتمی نبودم لخت نمیشدم
_الان یعنی مقصر مائیم تو لخت شدی؟
_دقیقا
_اوه خدای مت پدر باید زودتر تورو شوهر بده قبل از اینکه بیشتر از این آبرو ریزی کنی
سریع اون همه لباس رو با کمک دخترا پوشیدم و گفتم :
_به همین خیال باش امیت
امیت برگشت سمتم و سرتا پامو برانداز کرد
خیالش که راحت شد لباس هامو مرتبه گفت
_بیا یه مهمون ویژه از آمریکا داریم ، پدر میخواد تورو معرفی کنه !
مهمون از آمریکا ... همون قاره ای که با کشتی فقط میشد بهش رسید
جالب بود ... قلبم شروع به تند تر زدن کرد ... کلی سوال راجب کشتی و سفر داشتم
از زبان دیوید :
توی عمرم دختری به این زیبایی ندیده بودم
موهای طلایی و چشمای زمردی ...
لب هاش غنچه اما اما پر از انگار که فریاد میزدن تا بوسیده بشن
و پوستی به سفیدی و روشنی روز
اول فکر کردم خیاله اما وقتی پسر لرد آنسل اونو با اسم سوفیا صدا زد فهمیدم واقعیته
سوفیا ... پس تنها دختر لرد آنسل انقدر زیبا بود
با یادآوری تصویر بدنش تمام تنم داغ شد
دخترهای زیادی رو لخت دیده بودم
اما این دختر واقعا زیبایی بهشتی داشت
ویلیام دوباره صدام زد
_لرد دیوید
_اومدم ... یکی از قرقاول ها اینجا افتاده بود ... اما نتونستم بگیرمش ...
اینو گفتمو به سمت ویلیام و اسبم که به چند قدمیم رسیده بود رفتم.
از صبح که به عمارت لرد آنسل رسیده بودیم تقریبا همه اعضای خانواده رو دیدیم جز سوفیا تنها دختر لرد آنسل که کوچکترین فرزندش هم میشد
حتی برای عصرونه هم نیومده بود و این باعث شده بود حدس بزنم دختر خجالتی باشه
اما رفتاری که الان دیدم نشون میداد این دختر خیلی فراتر از خجالتی بودنه
سوار اسبم شدم و با ویلیام به دنبال شکار بعدی رفتیم
پدرم برای یه معامله تجاری اومده بود اینجا
اما همیشه این معاملات تجاری بخش زیادیش تفریح و استراحت بود
از زبان سوفیا
به خاطر حضور امیت مجبور بودم یه طرفه رو اسب بشینم
دوست داشتم مثل مرد ها کامل رو اسب بشینم و از سرعت اسب لذت ببرم
اما دختر یه لرد بودن این بدی رو داشت که اجازه چنین کاری رو نداشتی
چون فکر میکردن دور از ادب یه خانمه و از طرفی ممکنه به پرده بکارتش آسیب بزنه
چه چیز مزخرفی ! کاش میشد چنین چیزی رو نداشتم اونوقت مثل امیت و ویلیام حسابی آزاد بودم
مسخره بود که به عنوان یه دختر باید تا قبل ازدواج دست نخورده باشی ولی یه پسر میتونه قبل ازدواج تا میخواد رابطه داشته باشه و حتی بهش افتخار کنه .
از این تبعیض ها متنفر بودم .
اما حیف کاری جز آبتنی یواشکی و دیدن زدن برادرهام موقع سکس ازم بر نمیومد
دیگه رسیده بودیم به خونه
بخشی از موهای باز شده ام رو یه دستی مرتب کردم و پرسیدم
_این مهمون آمریکایی کیه امیت ؟
_شریک جدید پدر تو تجارت دریایی، لرد میلر
_اوه ... پس اونم یه لرده
_بله سوفیا و یه پسر مناسب برای تو داره ! پس بهتره ادب رو حسابی رعایت کنی
یه لبخند خبیثانه ای به امیت زدم
یه پسر مناسب من !
چه سرگرمی خوبی !
شنیده بودم پسر های آمریکایی خیلی شیطون و نترسن
امیت با تاسف به لبخند من سر تکون داد و گفت
_محض رضای خدا سوفیا ، یکباره شده دختر رامی باش
از زبان دیوید :
دیگه خورشید داشت غروب میکرد که برگشتیم خونه
تفریح خوبی بود . رو به ویلیام گفتم
_تفریحات شما اینجا خیلی جالبه
_چطور ؟
_شکار، سوارکاری، قایق رانی ، کاملا با ما فرق داره
_آره شما قمار، شرط بندی و دعوا
خندیدم و گفتم
_دقیقا ... اما چه مردای انگلیسی و چه مردای آمریکایی همه تو یه جیز مشترکه تفریحاتمون
_بزار حدس بزنم دیوید ... سکس ؟ درسته ؟
سر تکون دادم و گفتم
_دقیقا سکس
ویلیام بلند خندید و گفت
_دقیقا ... دقیقا ... نظرت راجب یه برنامه شبانه تو یه بار با کلی دختر داغ چیه ؟
_اوه ویلیام میخوای قرارمون تو بار شاین رو جبران کنی ؟
وقتی لرد آنسل و ویلیام به آمریکا اومده بودن من همه تفریحات جذابمون رو به ویلیام نشون دادم و از همه بیشتر ویلیام از بار مون شاین که تقریبا یه فاحشه خونه شباهت داشت خوشش اومد
_نه دیوید ... اینجا به اون خوبی مون شاین نیست... اما فکر کنم خوشت بیاد
_خوبه ... پس فقط لطفا از این برنامه ما کسی خبردار نشه
_نگران نباش ... خودمم نمیخوام نامزدم بفهمه ... خیلی حساسه
با این حرفش بلند شدم زیر خنده
اکثرا این مکان ها برای مرد های مجرد بود نه کسی مثل ویلیام که تا ماه آینده قراره ازدواج کنه
اما از همون شب تو مون شاین فهمیدم طبع ویلیام زیادی آتشینه
به خونه رسیدیم و از اسب ها پیاده شدیم
اگه اینجا خونه خودم بود الان یه حمام آب داغ رو ترجیح میدادم
اما میدونم مراسمات انگلیسی ها خیلی متفاوته
وارد سر سرای بزرگ شدیم و به سمت سالن بزرگ غذا خوری رفتیم
فقط انگلیسی ها هستن که 8 شب شام میخورن و قبل از ده همه خوابن
با ورود ما لرد آنسل گفت
_درست به موقع رسیدین پسرا ... درست به موقع ....
کل میزو از نگاهم گذروندم و نگاهم روی سوفیا ثابت شد
مشکوک نگاهم کرد. نمیدونم تا چه حد منو دیده بود
اما حدس میزدم نمیدونست من همون کسی هستم که چند ساعت پیش لخت دیدمش
مدل موهاش عوض شده بود، لباسش هم همینطور
اما اون صورت و اندام هوس برانگیز سر جاش بود
ویلیام گفت :
_شکار بودیم
نامزد ویلیام هم سر میز بود و کنارش دو صندلی خالی
هر دو نشستیم. دقیقا رو به روی سوفیا . با شیطنت نگاهم میکرد
نگاهش با همه دختر هایی که تا حالا دیده بودم فرق داشت
غرور و اعتماد به نفس تو چشم هاش موج میزد
چشم هایی که میتونست هر مردی رو به زانو دربیاره
نگاهشون سریع دزدید
با دعای لرد آنسل همه شروع کردن و سوفیا دوباره زیر چشمی به من نگاه میکرد
لیوان شرابشو گرفت آروم جرعه ای خورد
خدمتکاران ظرف بره کباب شده رو کنارم نگه داشت تا برای خودم بکشم و من توی این لحظه ترجیح میدادم عفط اون لب های تر شده با شرابو بچشم
وقتی با امیت رسیدیم خونه مجبورم کردن اول روش بگیرم و بعد جلوی مهمون ها حاضر بشم
با موهای بلندمدت یک دوش ساده برابر 3 ساعت وقت حروم کردن بود
به کمک ندیمه هام دوش گرفتم و موهامو مرتب کردم
با ذوق اومدم پائین اما دیگه وقت شام بود
فقط پدر منو با لرد میلر آشنا کرد و احوال پرسی کریدم
کلی سوال تو سرم بود. از پسر لرد میلر هم خبری نبود.
دور میز نشسته بودیم که ویلیام و پسر لرد میلر وارد شدن
هم قد ویلیام بود اما مثل اون اندام درشتی نداشت
درسته هیکل ورزیده ای داشت اما چهارشونه نبود
نگاهش رو من ثابت شد
کم نیاوردمو خیره شدم بهش که نگاهش از رو چیم هام پائین تر رفت
زود نگاهش رو جمع کرد و نشست سر میز
درست رو به روی من
موهای جو گندمی و پوست برنزه ای نسبت به ماجرا داشت
بر خلاف مرد های ما موهاش کوتاه بود و مواج
زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم خیره به منه
خدمتکار سینی کباب رو بهش تعارف کرد اما اون چشم ازم بر نداشت
قبل از اینکه کسی بخواد متوجه این نگاه های ما بشه و به خاطرش منتظر رو توبیخ کنن نگاهم رو دزدیدم و خودمو با پیش غذا سرگرم کردم
اما سنگینی نگاهش رو حس میکردم
کم کم پدر و بقیه شروع به صحبت راجب تجارت کردن
این بحث ها همیشه برام جذاب بود
حواسم از این دیوید پرت شد و دوباره مجذوب صحبت های مردونه شدم
کاش میشد منم یه روز توی این بحث های جدی شرکت کنم
انقدر جذب شده بودم که نفهمیدم مامان صدام میکنه
_خوابی سوفیا !... سینه هات رو بپوشون
با ترس دست بردم سمت سینه ها و نگاه کردم
یند اول یقه لباسم باز شده بود
جز یکم از بالای خط سینه ام چیز زیادی معلوم نبود
اما مامان با عصبانیت گفت :
_هزار بهت گفتم بند های لباستو محکم ببند، از نگاه خیره لرد دیوید به سینه هات متوجه شدم بندش باز شده
نگاه خیره دیوید به سینه هام !!
ریز خندیدم و گفتم :
_نکنه از نگاه ایشون بند لباسم باز شد
مامان با افسوس سر تکون داد
_سوفیا طوری رفتار نکن که پشت سرت حرف بزنن ... امیت به من گفت عصر لخت تو رودخونه شنا کردی
اوه ... امیت نامرد ... قبل از اینکه چیزی بگم مامان گفت
_امیدوارم لرد میلر تورو برای پسرش خواستگاری کنه چون اینبار هر چقدر تلاش کنی دیگه بهت اجازه رد کردن نمیدم
چشم چرخوندم و گفتم
_مامان ... دلت میاد منو شوهر بدی؟
_اوه سوفیا من از خدامه ... خدام
_______________________________________________
خب عزیزای دلم نظرتون چیه؟
خوبه، بده یا باید بهش فرصت داد تا دید چجوری میشه؟
نظر هاتون رو حتما کامنت کنید 📜
و بازم میگم این رمان به وقتش خیلی داغ 🔥 و 🔞 هست پس اگه منحرف باشید مخصوص شماست
چون داستان تازه هم هست شرط سختی نداره
❤️۱۰ لایک
💬۲۰ کامنت
پارت جدید آواز تاج دار هم امشب منتظرش باشید ...😉📜