سلام بچه هااا

بچه ها من میخواستم یک چیزی بگم که اگر پشت سرم حرفی یا حدیثی هست حل بشه 

اونم راجب اینکه چرا من توی این وضعیت فعالیت میکنم 

واقعا دلیل خاصی ندارم که بگم و باید بگم منم حالم بده و درک میکنم ولی نمیتونم و نوشتن باعث میشه حالم بهتر بشه و وقتی شما میخونین و میگین خوبه من بیشتر خوب میشم پس..... 

اره خلاصه.....زیاد حرف نمیزنم بریم سراغ پارتیتور

               ╲╱❀╲╱╲╱❀╲╱╲╱❀╲╱

                   ↷✦; w e l c o m e ❞

               ╱╲❀╱╲╱╲❀╱╲╱╲❀╱╲

#نویسنده 

آنیا و بکی غذاشونو خوردن و رفتن سمت کلاس وقتی میخواستن واد کلاس بشن متوجه شدن کسی داخل نیس فقط پیتر و دامیان اونجا بودن برای همین اروم وارد شدن و یک جا قایم شدن 

B:بیا ببینیم چی میگن     A:ولی...    B:بیا دیگه

و رفتن و قایم شدن و به حرفای اونا گوش دادن 

آنیا نگاهی به چشمای دامیان انداخت داشتن برق میزدن از خوشحالی بود و کم مونده بود اشکش در بیاد ولی گریه نمیکرد 

P:اووو پسر تو خیلی دوسش داری رسما دیوونشی

D:خیلی خوشگله 

یکی از عکسایی که دست دامیان بود ، افتاد رو زمین که وقتی آنیا دیدش خشکش زد عکسای اون بود وقتی توی پارک داشت با سگش بوند بازی میکرد 

P:اصلا عکسارو از کجا اوردی    D:مگه مهمه؟! 

یهو ذوق توی چشماش کور شد و سرش افتاد پایین 

D:پیتر    P:هوم؟؟   D:اگر قبول نکرد چیکار کنم؟! 

P:کصشعر تحویلم نده دامیان اگر آدم باشی قبولت میکنه 

D:اگر نکرد چی؟! من نمیتونم فکر کنم اون کنار یکی دیگس!! 

P:آنیا تاحالا عاشق نشده اگرم شده موفق نشده و نمیگم از این خوشحالم که قلبش شکسته ینی اگر شده باشه ولی دامیان مهم اینه الان تورو داره 

پیتر دستشو گذاشت روی شونه ی دامیان و کشیدش بردش بیرون 

P:بریم ناهار بخوریم بعدا حرف میزنیم 

دامیان با همون حالت رفت بیرون و الان هیچکس به جز انیا و بکی داخل کلاس نبود 

از جاشون درومدن و بکی رو به آنیا کرد و گفت 

B:واقعا نمیخوای بهش فرصت بدی 

A:نمیدونم واقعا....اون کل زندگیم اذیتم میکرده واقعا نمیدونم الان حسم بهش چیه فقط میدونم نه خوشم میاد ازش نه بدم میاد 

آنیا نشست روی نیمکتش و تا وقتی زنگ خورد به این فکر میکرد که باید قبول کنه یا نه و هزاران هزار سناریو توی ذهنش درست میکرد 

دامیان اومد و کنارش نشست و با دیدن انیا فهمید داره به چیزی فکر میکنه 

D:چی ذهنتو درگیر کرده؟!      

آنیا به خودش اومد و جواب داد    A:ها؟...هیچی

D:مطمعنی خوبی؟!      A:اره خوبم

......... 

زنگ آخر خورد ساعت ۶ بود و هوا تاریک شده بود 

B:آنیا میای بریم پارک؟!     A:اره بریم 

باهم رفتن پارک و آنیا کاملا فراموش کرده بود دامیان قراره دوباره بهش درخواست بده و فقط روی درسش تمرکز کرده بود و بعد از اون یادش رفته بود 

داشتن توی پارک راه میرفتن و چون پارک نزدیک مدرسه بود پر بود از دانش اموز های ایدن 

و وقتی داشتن راه میرفتن از یک جایی به بعد دیدن راهی رو برای یک شخص خاص با گل رز و شمع تعیین کرده بودن 

B:بیا از روی اینا بریم   A:چرااا شاید مال ما نباشه 

B:تو گیرت نباشه بیا بریم

آنیا از اتفاقی که قرار بود بیوفته کاملا ذهنش پاک بود انکار همچی رو براش از روی تخته ی توی ذهنش پاک کرده بودن 

رفتن جلو و جلو و جلو تا یک جایی که راه بزرگتر شد و بکی یهو پرید بیرون از اون محوطه آنیا برگشت که به بکی فحشی بده که یهو صدای دامیان توی بلندگو ها پخش شد و آنیا اون لحظه ذهنش ریست شد و همچی یادش اومد 

D:آنیا فورجر زیبا ترین دختر جهان.....با اومدنت به زندگیم اون هیجانی که هیچوقت نداشتم رو برام به ارمغان اوردی شدی اونی که حتی بمیرمم و باید داشته باشمش شدی اونی که من میخوام هر روز و هر ثانیه ام رو باهاش بگذرونم شدی اونی که میخوام بغلش کنم و بگم چقد تو گرمی چقدر ارامش بخشی پس.... 

دامیان اومد جلوی آنیا زانو زد و از پشتش دست گلی رو دراورد و حرفش رو ادامه داد 

D:پس این افتخار رو میدی که بتونم هر ثانیه عمرم رو بغل تو بگذرونم؟؟؟؟ 

ادمای زیادی جمع شده بودن و آنیا استرس گرفته بود و چون نصفشون داشتن فیلم میگرفتن یا لایو میگرفتن که یهو صدای بکی اومد که شعار میداد 

A:قبول کن....قبول کن...قبول کن...قبول کن... 

کل جمعیت باهاش هم صدا شدن و آنیا حول کرده بود و دهن باز کرد تا چیزی بگه

A:اممم خب...خب....قبوله

دست گل رو گرفت و دامیان بلند شد و توی چشماش برق میزد انگار کل دنیا رو بهش داده بودن 

یهو یکی از بین جمعیت داد زد 

???:بوسش کن....بوسش کن 

باز هم کل جمعیت همراه شدن 

دامیان اومد نزدیک آنیا و یک دستش رو گذاشت پشت کمر آنیا و دست دیگش رو بغل صورت و جای گوشش گذاشت و آنیا رو به خودش چسبوند لباش رو لبای آنیا قرار داد 

آنیا هنوز تو شک بود ولی با اینکارو دامیان خجالت کشید ولی همراهی کرد تا خواسته جمعیت رو براورده کنه 

بعد از چند ثانیه از هم جدا شدن و دامیان پیشونی آنیا رو چسبوند به پیشونی خودش و اونو بلند کرد 

D:بلخره مال من شدی 

آنیا با صورتی سرخ و سفید فقط میخندید و بقیه فیلم میگرفتن

دامیان آنیا رو گذاشت پایین و جمعیت هم متفرق شدن ولی در آن واحد اینستا پر شد از عکس و فیلم های این دو....از اینکه پسر اقای دزموند به دختری به اسم آنیا فورجر اعتراف عشقی کرد و اونو به عنوان دوست دخترش معرفی کرد 

پیتر و بکی اومدن سمت آنیا و دامیان 

B:مبارکه آنیا جونمممم  

P:داداش دیدی این همه عر زدی

D:زر نزن عر نزدم فقط غصه میخوردم اونم اینقدر🤏

P:بله بله شما درست میفرمایید 

بکی زد به شونه دامیان و با لحن طلبکاری گفت 

B:هوی پسره بهتره حواست باشه به آنیا وگرنه من میدونم و تو 

D:لازم نکرده تو بگی       A:بکی اروم باش 

P:آنیا تبریک میگم....بکی بیا بریم   A:کجا میرین

B:شما باید حرف بزنین و الان باهم باشین پس ما میریم که مزاحم نباشیم 

اون دوتا قبل از اعتراض آنیا رفتن و آنیا برگشت سمت دامیان با اون ابهت بزرگی داشت و آنیا زیر هیکل اون گم میشد 

A:دامیان اونجوری نگام نکن 

دامیان جوری نگاه میکرد انگار بازی ای رو برده که حریفش از قبل میگفت باختی 

D:میخوای چجوری نگات کنم 

آنیا صورتشو با دستاش پوشوند 

A:منو نگاه نکن در ضمن باید حرف بزنیم 

D:بیا اول بشینیم     A:بیا بریم اونجا روی چمن ها

رفتن و روی قسمتی از چمن ها نشستن 

A:دامیان ببین من نمیخواستم قبول کنم ولی چون هنوز راجب احساسم به تو مطمعن نبودم قبول کردم

D:پس..... 

A:فعلا بیا یک دوره ازمایشی داشته باشیم که تو بتونی علاقه من رو نسبت به خودت زیاد کنی 

انگار ذوق دامیان در لحظه ای ازش دزدیده شد 

D:ولی.....مهم نیس اوکیه هرجور تو بخوای 

آنیا متوجه ناراحتی دامیان شد و لبخندی زد و سریع پرید بغل دامیان که اون نتونستند تعادلش رو حفظ کنه و افتاد روی چمن ها 

A:ناراحت نشوووو زشت میشی 

اینقدر زود خو گرفته بود؟! خب هرچی که بود دامیان از این خوشش اومد برای همین خندید و گفت 

D:باشه دیگه ناراحت نمیشم 

دامیان روی سر انیا بوسه ای گذاشت و اونو ناز میکرد 

.........

وقتی برگشتن خونه 

دامیان تا خونه با آنیا رفت و بعد خودش برگشت 

D:خدافظ    A:خدافظظظ

وقتی وارد خونه شد سگش بوند اومد و ازش اویزون شد 

A:من برگشتممم   Y:سلام عزیزم  L:سلام دخترم 

L:خب خبرای خوب و خودت میگی یا.... 

A:همه میدونن لازمه بگم؟!   Y:خب الان خوشحالی؟! 

A:اوهوم...راستی آخر این هفته مدرسه یک جشن برای بالا ۱۷ ساله ها گذاشته و منو دامیان قرار ملکه و پادشاه یک چیزی شبیه جشن پایان ساله فقط با حضور پدر و مادر ها و یک چیز دیگه.... 

Y:چی؟... 

A:منو دامیان باید باهم برقصیم و من رقص بلد نیستم 

لوید و یور خندیدن 

L:نگران نباش عزیزم خودم یادت میدم 

A:واقعا؟!!!!       L:اره نگران نباش 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

7000 کاراکتر

خب خب اینم از ایننننن

راستی اگر باز هم اینترنت ها قطع شد نگران نباشید 

من به محض وصل شدن میام و دوباره پست میزارم🙂😊

برای پارت بعد هم 

18 کامنت      20 لایک