قرار بود نباشی P6
9 بهمن 19:20 · · خواندن 5 دقیقه سلامممم دوستان پارت جدید اوردم

واییی بچه ها کامنت هارو ترکوندین و من خیلی خوشحالم واقعا مرسی
و اینکه بریم سراغ پارت جدیددددد
╗═══════✮❁•°♛°•❁✮ ══════╔
↷✦; w e l c o m e ❞
╝═══════✮❁•°❀°•❁✮═══════╚
#آنیا
من میتونم عاشق بشم....!منم میتونم شخصی رو بخوام..!بدون ترس!!
L:دخترم میدونی هیچ اشکالی نداره عاشق بشی
A:اوهوم مرسی مامان بابا الان فهمیدم
Y:درسته تو میتونی عاشق هرکسی بشی ولی ادم درستی رو پیدا کن و عاقلانه انتخاب کن و ما به تصمیمت احترام میزاریم تو از الان بزرگسال حساب میشی
A:اوهوم مرسی
هردوشون خندیدن که منم لبخندی زدم و بابام گفت
L:خب بسه دیگه وقتشه شام بخوریم.....آنیا برو لباست رو عوض کن بیا شام بخوریم
A:چشم
لباسم و عوض کردم و رفتم شام خوردم و ساعت ۱۱ شب خوابیدم در اصل باید ۱۰ میخوابیدم ولی داشتم درس میخوندم
فردا صبح مثل همیشه رفتم سوار اوتوبوس شدم که یکی اومدم سمتم و بغلم کرد که تعجب کردم و گفتم
A:سلام B:معذرت میخوام A:برای چی؟
B:برای دیروز A:عب نداره B:جدی؟!عصبی نیستی؟
A:اره جدی....عصبی نیستم و دیشب با مامان و بابام حرف زدم
بعد همچی رو براش گفتم بجز قسمتی که بابام سعی کرد از اون موضوع دوری کنه......
بکی ازم پرسید
B:پس الان قبول میکنی که دامیان رو دوست داری؟!
A:نه....من دیگه از عاشق شدن نمیترسم نگفتم که عاشق دامیانم....اون باید خودشو ثابت کنه....باید بهم بفهمونه که بیشتر از هرکسی میخوادم
#دامیان
سوار اوتوبوس شدم دیدم بکی و آنیا کنار هم نشستن و داشتن حرف میزدن که یک نشونه به بکی دادم و اونم جواب داد که بعدا حرف میزنیم منم بیخیال شدم ولی وقتی به آنیا نگاه کردم دیدم خوشحال تر از همیشس و یک چیزی مثل نور چشماش برق میزنه
اون روز آنیا خیلی سرحال و سرزنده بود
وقتی از اوتوبوس پیاده شدیم و رفتیم داخل کلاس نشستیم
D:آنیا A:ببللللهههه
این جوابش بیشتر برام عجیب بود چون تابحال با کلمه بله جوابمو نداده بود
A:بله چیکار داری....الو دامیان؟!
با صداش به خودم اومدم و گفتم
D:اتفاق خوبی افتاده؟!خیلی خوشحالی
A:از اینکه خوشحالم ناراحتی؟!
D:نه اتفاقا خندیدن خیلی تورو خوشگل تر از قبل میکنه
با لبخندی جوابمو داد و سرشو دوباره گرم کرد یواشکی پا شدم و رفتم سمت بکی
D:آنیا رو چیز خور کردی؟! B:نه بابا چی میگی
بعد بکی برام صحبتای توی اوتوبوسشون رو برام تعریف کرد
B:ببین باید خودتو اثبات کنی پس از جون مایه بزار
D:اوهو باشه فهمیدم
با تعریف کردن حرفاشون انرژی خاصی گرفتم چون یکم امید گرفتم ولی برام سواله مامان و باباش از کجا فهمیدن؟؟؟
ولش کن فعلا این مهم نیس مهم اینه که من باید صد خودمو برای آنیا بزارم
رفتم کنار آنیا نشستم و یهو انرژی خاصی اومد سراغم
اون روز با آنیا کلی حرف زدیم
نه دعوا کردیم و نه بحث فقط صحبتای دوستانه و موقع ناهار
A:خب دیگه من میرم D:باشه
یهو معلم صدامون زد
T:آنیا فورجر و دامیان دزموند برین دفتر مدیر
تعجب کردم چرا دفتر؟!
#نویسنده
اونها رفتن جلو در دفتر...آنیا در زد و وارد شدن (M:مدیر)
M:بیاین داخل A:شما میخواستین مارو ببینین؟
M:بله بیاین بشینین باید صحبت کنیم
آنیا و دامیان نشستند که خدمتکار مدرسه اومد و سه لیوان چای اورد
انیا و دامیان شنل هاشون رو دراوردن و نشستن
M:همونطور که میدونین تو کل مدرسه پیچیده که دامیان دزموند عاشق دختری به اسم آنیا فورجر شده
هردو آب دهنشون رو قورت دادن که دامیان حرف زد
D:اونجور که شما فکر میکنین نیست اقای مدیر راستش...
M:لازم نیست بترسین....من نمیگم کار بدی کردین یا قرار گذاشتن شماها بده فقط میخوام ازتون یک درخواست بکنم
A:چه درخواستی؟؟؟
M:آخر این هفته جشن داریم تو مدرسه برای تمام دانش اموزان بالا ۱۷ سال و میخوام ازتون شما دوتا ملکه و پادشاه این مراسم بشین....یک چیزی مثل مراسم های اخر ساله ولی این رو اول سال داریم میگیریم
A:چرا ما دوتاا؟؟؟
M:اولیش رو که گفتم....الان همه میدونن شما باهمین....دومیش هم اینه شما دوتا هم توی شورای دانش اموزی و هم توی ۱۲ نخبه رییس و معاون هستین
A:اقای مدیر ما قرار نمیزاریم چون من هنوز به دامیان جوابی ندادم پس میشه لطفا تکرارش نکنین؟
M:اوه شرمنده من اشتباه متوجه شدم پس اقای دزموند از طرف یک دختر بلخره رد شد
مدیر خنده ریزی کرد
با اینکه مدیرشون پیر بود ولی بشدت پایه و آدم شوخ طبعی بود
D:من رد نشدم....قول میدم تا آخر هفته آنیا بهم جواب میده اونم مثبت
A:زیاد مغرور نشو اقای دزموند کارما میزنه پس گردنت
M:خب دیگه میتونید برید....ببخشید وقت ناهارتون رو گرفتم
انیا دامیان چایی شون رو بین حرفا تموم کرده بودن برا همین بلند شدن داشتن شنل شون رو میپوشیدن که مدیر گفت
M:اوه راستی....شما دوتا باید یک رقص رو هم اجرا کنین دوتایی
هردو باهم داد زدن چییییییی که مدیر خندید و گفت
M:این بایدیه پس براش تمرین کنین
هردو رفتن بیرون که دامیان با کمی طعنه و سرخوردگی گفت
D:آنیا بیا همین الان بله رو بده...کارمونو سخت نکن
A:چقدر پرویی حداقل درست درخواست بده شاید بعدا بهش فکر کردم
آنیا فکر دامیان رو خوند
D(توی ذهنش):نگران نباش امروز یکاری میکنم جواب رو درجا مثبت بدی
انیا یک لحظه با شنیدن حرف توی ذهن دامیان خشکش زد و با خودش میگفت
امروز؟ینی امروز میخواد دوباره بهم درخواست بده؟!باید چی بهش بگم؟باید بگم اره؟یا شایدم نه؟!
D:آنیا؟! خوبی؟! چرا رنگت پرید؟
آنیا به خودش اومد و جواب داد
A:هیچی اینجا زیادی گرمه بیا بریم....ینی من میرم پیش بکی
آنیا دوید سمت سالن ناهار خوری و بکی رو پیدا کرد همچی رو براش گفت بجز قسمتی که ذهنش رو خوند چون قدرتش رو به هیچکی نگفته
A:بنظرت اگر دامیان دوباره درخواست داد قبول کنم؟!
B(توی ذهنش):از کجا فهمیده دامیان قراره امروز دوباره اعتراف کنه؟!ولش کن فعلا جوابشو میدم
B:بستگی به خودت داره....به اینکه دوسش داری یا نه؟!
A:نمیدونم واقعا حالا فعلا خیلی وقت دارم....مگه نه؟
B(توی ذهنش):هوف پس نفهمیده
و به ادامه ناهار خوردنشون رسیدن
6454 کاراکتر
بچه ها واقعا ببخشید میدونم کمه ولی شرط رو کم میکنم که زود برسه ولی بازم میگم قراره فصل دوم پارت ها خیلی طولانی بشه پس لطفا به اینکه پارت ها کمه گیر ندین🙏ببخشید اگر بد حرف زدم😢😞