قرار بود نباشی P5
8 بهمن 14:45 · · خواندن 7 دقیقه سلام سلامممم

من اومدم با پارت جدیددددد و ببخشید دیر شد
╮────────༺♡༻────────╭
➤; ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ᴛʜɪs ʙʟᴏɢ.↶
╯────────༺♡༻────────╰
#نویسنده
آنیا دستاشو از توی دستای دامیان بیرون کشید و اونهارو مشت کرد
A:دامیان بهم نگو دوست دارم......ازت متنفرم....نمیخوام تو باشی....نمیخوام عاشق بشم....نمیخوام بهم بگی دوست دارم
D:انیا چرا از عاشق شدن میترسی A:نمیترسم
D:چرا میترسی A:اصلا اره میترسم....الان چیشده؟!
قطره اشکی روی گونه ی آنیا نشست و دامیان با دستش اون رو پاک کرد
D:آنیا گریه نکن
آنیا دست دامیان رو پس زد و خودش اشکشو پاک کرد و پشتشو به دامیان کرد
A:بریم سر کلاس.....از درس جا میمونیم
بعدش قدم برداشت سمت و در و رفت سمت کلاسشون و دامیان هم دنبالش رفت
تا زنگ ناهار آنیا سعی میکرد از دامیان دوری کنه ولی سخت بود چون اونها کنار هم میشستن
وقتی زنگ ناهار خورد
D:آنیا باید حرف بزنیم A:من حرفی باهات ندارم
D:ولی من دارم A:من نمیام D:باید بیای
جمله اخر رو با داد گفت و همین باعث شد کل کلاس به سمتشون برگردن
بکی اومد سمت دامیان و رفت در گوشش گفت
B:بعد از مدرسه بیا پارک D:برو کنار میخوام....
B:الان موقعیت خوبی نیست D:ولی......
B:دامیان حرف گوش کن
دامیان رفت و میخواست با پیتر حرف بزنه ولی رفت و گوشه ای کلاس وایساد جایی که بیشتر پسرا اونجا بودن و مشغول حرف شد
A:چی بهش گفتی که رفت؟! B:مهم نیس بیا بریم
بکی و آنیا رفتن سمت سالن ناهار خوری
و اینور هم دخترا دور دامیان جمع شدن
???:دامیان ساما اون دختره اذیتتون میکنه؟! بگین خودم کارشو بسازم
??:چرا باید باهاتون میومد؟! اصلا کجا؟
دامیان اهمیتی به حرفاشون نمیداد و از یکی از پسرا پرسید
D:پیتر کجاس؟!
و اون فقط با سر نشون داد نمیدونم
?????:دامیان ساما اون دختر کله صورتی خیلی رو مختونه؟!مگه نه؟؟
P:هی هی بهتر راجب دختری که دامیان ساماتون دوست داره درست حرف بزنین
همه برگشتن سمت پیتر و با نگاه های خیره نگاهش میکردن که یکی از دخترا گفت
????:دامیان ساما سلیقش اون قدر هام بد نیس
P:چون سلیقش خوبه اونو انتخاب کرده....در ضمن حواست باشه اون دختری که داری راجبش حرف میزنی مثل خواهرمه
D:پیتر باید حرف بزنیم ???:دامیان ساما یعنی واقعا؟!
D:میخوای باور کن میخوای نکن....پیتر بریم
پیتر و دامیان رفتن تو سالن غذا خوری و غذا گرفتن و نشستن جای صندلی ها و دخترا سعی کردن بشینن که دامیان با تشر بهشون گفت
D:بریم گمشین باید با پیتر باید حرف بزنم
دخترای مدرسه همشون عین اینایی بودن که خودشون میچسبونن به یکی به جز یک نفر....آنیا و اون برای دامیان خاص بود....چون از بچگی تمام پسرا و دخترا سعی میکردن تحت تاثیر قرار بدنش تا شاید یکم توجهی بهشون نشون داده بشه ولی دامیان فقط یک نفر براش خاص بود...آنیا چون اون همیشه سعی میکرد مهربون باشه سعی میکرد قوی باشه و خودشو تا بحال به هیچ پسری نچسبونده بود و این برای دامیان عجیب بود و اون احساس عجیب از یک جایی تبدیل به عشق شد
P:خب چیه حرفت و بگو
D:بکی گفت بعد مدرسه بریم پارک
P:خب همین؟! D:پیتر لطفا کمکم کن
P:اولین بار داری با لطفا کمک میخوای......اینقدر دوسش داری؟!
D:اره عاشقشم لطفا کمکم کن
P:دامیان شبیه این بدبختا میشی اینجوری نکن قیافتو
پیتر پقی زد زیر خنده که همه با تعجب نگاهشون کردن
D:پیتر لطفاااا جدی باش
پیتر سعی کرد خنده هاشو جمع کنه و گفت
P:خیلی خب....خیلی خب
ویو بکی و آنیا 👇👇
A:خیلی گشنمههه B:قبل اینکه بخوری.....
A:بکی لطفا راجب اون چیزی نگو
B:چرا از عاشق شدن میترسی!؟
A:اه...اشتهام کور شد B:مهم نیس...حرف بزن...چرا؟
A:چون عاشق شدن خطرناکه چون مثل راه رفتن روی یک نخ نازکه حداقلش برای من اینجوری چون جونم به جون طرف وصل میشه اینا چندتا از دلیلاشه و یکی دیگه هم اینه که نمیخوان عاشق کسی بشم که قرار بود نباشه تو زندگیم و نباید باشه....و درضمن راجب اون قضیه دیگه هم هست.....
بکی با شنیدن جمله اخر دلیل اصلیشو فهمید ولی وقتی به بهونش گوش کرد دید آنیا واقعا میترسه عاشق بشه
آنیا حرفشو زد و ظرفشو برداشت و از اونجایی که دیگه نمیتونست غذا بخوره داد به اشپز و رفت بیرون از سالن غذا خوری
بعد از مدرسه توی پارک 👇👇
دامیان و پیتر منتظر بکی بودن و وقتی رسید
D:دیر کردی B:نشد زودتر بیام
P:خب راجب چی میخوای حرف بزنی؟
B:راجب آنیا و دامیان
P:دامیان تو واقعا دوسش داری؟! B:مثل جونم
P:خیلی خب....بکی چیشد تو طرفدار این دوتایی که میخوای بهم برسونیشون؟!!!
B:من طرفدارشون نیستم فقط نمیتونم آنیا دست یک پسره دیگه بسپارم....و اینکه چرا دامیان؟؟ چون میشناسمش دامیان رو ۱۳ ساله میشناسم و میدونم چجور ادمیه و حالا شده سر سوزن بیشتر از بقیه پسرا بهش اعتماد دارم
P:پس که اینطور B:خب میریم سراغ نقشه.....
اونا فکر اشونو رو هم ریختن و سعی کردن یک کاری بکنن تا آنیا نظرش راجب دامیان عوض شه که دامیان بتونه رسمی بهش درخواست بده
ویو آنیا 👇
بعد از ناهار با بکی حرف نزده بود و ازش عصبی بود و بعد از مدرسه زود سوار اوتوبوس شد و رفت خونه
A:من اومدم خونه L:سلام عزیزم Y:سلامم
ذهن بابا رو خوندم تا ببینم به چی فکر میکنه و بعله داشت به حرفای مامان فکر میکرد که بهش گفته بود
L(توی ذهنش):آنیا و دامیان اگر با هم جور بشن خوبه ولی بنظر میتونن؟ چون برای بدست اوردن اطلاعات برای سازمان وایز به دردمون میخوره
#آنیا
معرفی میکنم پدرم جاسوس اطلاعاتی کشور و اسم رمزش گرگ و میش یا همون تاسوگاره(به ژاپنی) یا تویلایت
L:دخترم بیا بشین باید حرف بزنیم
A:چشم راجب چی؟؟ L:یور عزیزم توهم بیا
Y:اممم باشه
الان سه تایی جمع شده بودیم دور میز و صندلی های ناهار خوری
L:آنیا یک سوال میپرسم فقط بگو اره یا نه A:باشه
وقتش بود بفهمن....اگر میفهمیدن چی میشد؟ من کلا ۱۸ سالمه امسال تازه به سن قانونی رسیدم و خب یکجوریه
L:دامیان بهت درخواست داده؟! A:درخواست چی؟!
L:آنیا نپیچون میدونی دارم چی میگم A:اره داده
Y:تو قبول کردی؟! A:نه ولی رد هم نکردمش
L:چرا مگه...
A:چون یا باید بهم خودشو ثابت کنه یا درست حسابی برنامه بچینه
Y:مگه چجوری بهت اعتراف کرد؟!
A:مهم نیس فقط بدونین موقعیت خوبی نبود ودر ضمن من نمیخوام عاشق کسی بشم که قرار بود نباشه چون اگر عاشقش بشم زندگیم به یک تار موش وصل میشه و درضمن وضعیت شما و مامان هم هست اگر بفهمه شاید بترسه.....
L:آنیا عزیزم A:جانم بابا L:اینو به دامیان گفتی؟!
A:هیکدومو نه ولی مطمعنم اولیو بکی بهش گفته
بابا سعی کرد موضوع دومی رو پیش نگیره چون واقعیت بود و اگر دامیان میفهمید وضعیت خانوادش رو شاید از ترس میرفت و منو ترک میکرد
L:پس کسی که این همه ساله تورو دوست داره قطعا دلت رو هم نمیشکنه
Y:آنیا تو میترسی اگر عاشق کسی بشی دلت رو بشکنه تو فکر کن منو بابات.....منو بابات اون اول فقط برای منفعت های خودمون ازدواج سوری کردیم ولی وقتی چند سال گذشت ما حسمون نسبت بهم تغییر کرد
A:شما فرق دارین L:تنها فرقمون اینه ما بزرگیم
A:نمیدونم واقعا ولی میترسم از اینکه عاشق بشم
اره بالاخره به زبون آوردم من میترسیدم از عاشق بشم چون هر لحظه من و اون به یک تار مو اون وصل بود
L:این ترس رو همه دارن که اگر یکی رو دوست داشته باشن اون طرف دوسش نداشته باشه یا حتی بخواد دلشو بشکونه ولی باید باهاش مقابله کنی و عشقتو به زبون بیاری
اشک هایی که توی چشمام حلقه بسته بودن ازاد شدن و جاری شدن روی گونه هام
یعنی اشکال نداره عاشق بشم؟! اشکال نداره که دامیان رو بخوام؟!
انگار اره اشکال نداره پس منم میخوامش
8114 کاراکتر
خب خب اینم از این پارت
امیدوارم خوشتون اومده باشه
برای پارت بعد
16 کامنت بدون کامنتای خودم 22 لایک