قرار بود نباشی P3
6 بهمن 19:09 · · خواندن 8 دقیقه 
سلام سلام من اومدم با پارت جدید پس بریم سراغ رمان
╳°»。 ∾・⁙・ ღ ➵ ⁘ ➵ ღ ・⁙・∾ 。«°╳
#دامیان
از اون قضیه ۱ هفته میگذشت و انیا حتی با اینکه بغلم میشست بازم بهم اهمیت نمیداد و یک کلمه باهام حرف نمیزد حتی موقع هایی که ازش درس رو میپرسیدم فقط راجب درس بهم میگفت و هیچ صحبتی غیر از درس باهم نداشتیم و قلبم تحت فشار بود
شاید نباید میگفتم چون حتی همون تیکه انداختن هامون بهم دیگه رو دوست داشتم با اینکه حرف هامون نسبت بهم یا فحش بود یا تیکه انداختن بازم حداقل بهم اهمیت میداد
#انیا
دروغ چرا یک هفته باهاش حرف نزدم چون واقعا درکش نمیکردم هر موقع هم ذهنش رو میخونم داره با خودش میگه نباید بهش میگفتم و فلان بهمان
و خب راستش اعتراف عشقی که بهم کرد یکجوری بود و موقعیتش هم یکجوری بود شاید منتظر این بودم که یک اعتراف درست حسابی بکنه شایدم نمیخواستم قبول کنم اون منو دوست داره بهرحال خودمم نمیدونم چرا ولی نمیتونم بهش بگم اره
فکرامو پس زدم و از جام بلند شدم
L:صبح بخیر دخترم A:صبح بخیر بابا
Y:سلام عزیزم چرا اینقدر بی حالی
A:دامیان داره میره رو مخم ولی مهم نیس
L:چرا مگه چی شده؟
A:هیچی همون بحث های همیشگیمون
Y:برات یک صبحونه خوشمزه درست کردم که بخوری جون بگیری و اینم یادت باشه دامیان هیچوقت قصد اسیب زدن بهت رو نداره
A:شما از کجا میدونین؟؟؟؟واقعا نمیفهممش بچه ی پولدار و زرنگی ولی همش رو من کلیک کرده
Y:عزیزم مدرست دیر میشه بیا صبحونتو بخور برو مدرسه
مامان داشت میپیچوند و قطعا یک چیزی میدونستن پس ذهنشونو خوندم و بعلهههه
Y(توی ذهنش):نمیتونم بهشون بگم یواشکی حرفای دامیان رو شنیدم که میگفت انیا رو دوست داره توی روز دیدار با اولیا پارسال و امروز بهتره به لوید بگم تا باهم تصمیم بگیریم
یک دلهره ای به وجودم افتاد که میگفت زودتر برو مدرسه
A:من امروز صبحونه نمیخورم مستقیم میرم مدرسه
Y:ولی....
سریع رفتم تو اتاقم و لباس پوشیدم و رفتم سمت در
Y:انیا عزیزم گشنت میشه
A:گشنم نیس مامان....خب من رفتم بایییی
L:خدافظ عزیزم
رفتم سریع سوار اوتوبوس شدم و چون امروز سوار اوتوبوس اول شدم بکی و دامیان هیچکدوم نبودن و تعداد خیلی کمتری هم بودن نسبت به اوتوبوس بعدی که ساعت ۷ و نیم میومد و سر درد نمیشدم
وقتی رسیدیم به مدرسه ساعت یک ربع به هفت بود و به شروع مدرسه ۱ ساعت مونده بود منم رفتم داخل کلاس و انگار هیچکس نمیومد این ساعت تا اینکه نشستم سایه ای رو جلوی در دیدم ولی بهش اهمیتی ندادم تا وقتی اومد کنار نشست تا منم سرم و بلند کردم و با دیدن پیتر تعجب کردم
P:سلام A:واییی پیتر مرسی که اومدی فکر کردم تنهام
پیتر خندید و گفت
P:چرا امروز اینقدر زود اومدی
A:حوصله نداشتم تو خونه بمونم واسه همین زود اومدم
P:اوهوم....راستی بین تو و دامیان چخبره یک هفتس دیگه حتی بهم تیکه هم نمیندازین
A:راستشو بهت بگم به کسی نمیگی؟ چون حتی به بکی هم نگفتم
P:اره با من راحت باش تو مثل خواهر کوچیکه ی منی
A:راستش اون روزی که انیا اب رو ریخت رو سرم و دعوا کردیم و اینا و مچمو گرفت و برد
P:خب؟ A:بهم اعتراف کرد P:چیو A:گفت دوسم داره
یک دیقه پیتر سرجاش خشکش زد و از حرف زدن ناتوان شد
A:ولی پیتر خودمم نمیدونم واقعاا موقعیتش درست نبود نمیدونم الان باید چی بهش بگم
پیتر به خودش اومد
P:خب اول باید خودت بگی دوستش داری یا نه
A:نمیدونم ذهنم خیلی اشفتس موقعیتی که اعتراف کرد خیلی موقعیت مزخرفی بود و بعضی موقع ها.....
بغضم گرفت نمیدونم چرا ولی انگار منتظرش بودم ولی من که دوسش ندارم اون پسر کسی که از ۶ سالگی هر روز هفته میبینمش و هر روز منو اذیت میکرد
حرفمو بزور و با بغض ادامه دادم
A:بعضی موقع ها با خودم میگم حتما میخواد یک اعتراف درست درمون بکنه و من منتظرشم ولی بعدش میفهمم نه دوسش ندارم ولی بازم منظر اعترافشم و نمیدونم چرا
با کلمه اخر اشکام شدت گرفت و سرازیر شدن که پیتر بغلم کرد و گفت
P:انیا تو دوسش داری وگرنه این همه فکر توی سرت نمی ساختی این همه سناریو براش نمی چیدی
A:نه دوسش ندارم ازش متنفرم....ازش متنفرم که این همه خوبه و خیلی موقع ها از من بهتره از من بزرگتره ازش متنفرم چون بهم اعتراف کرد
من با گریه ادامه دادم
A:پیتر ازش متنفرم ولی هنوزم منتظرشم منتظر اینم بیاد بگه چیشد جوابت و منم بگم هنوز نمیدونم ولی نمیاد میدونم شاید مسخرم من ولی این حسی که بهم منتقل کرده این استرسی که از وقتی بهم گفت دوست داره از بین نمیره
پیتر روی موهام بوسه ی ریزی گذاشت سرمو از خودش جدا کرد
P:ابجی کوچولو گریه نکن گریت قلبمو درد میاره....یک پسر ارزش این همه استرس و ناراحتی نداره چون منی که خودم پسرم دارم اینو بهت میگم
با حرفش ارامش خاصی به دلم افتاد اشکامو پاک کردم و وقتی دیدم زیر چشمام مشکی شده بود ریملام ریخته بود که یهو پیتر پقی زد زیر خنده که منم خندیدم و گفتم
A:هه هه نخند بیشعور قیافم خراب شد
P:برو دستشویی بشور
یهو دیدم صدای بچه ها اومد....ساعتو دیدم ساعت ۷ و ربع شده بود و بچه ها داشتن میومدن
A:هیع بچه ها اومدن
پشت سر من راه برو من پوششت میدم ریمل و هرچی دیگه لازم داری بردار بریم
#دامیان
صبح هیچ انگیزه ای برای پا شدن نداشتم چون توی این یک هفته یک کلمه راجب مون نگفت
ولی ساعت ۶ و نیم بود باید پا میشدم و صبحونه میخوردم پاشدم و صبحونه اماده کردم دیدم ساعت ۷ شده سریع لباس پوشیدن و سوار اوتوبوس شدم و وقتی رسیدم مدرسه داشتم میرفتم سمت دستشویی ها چون وقت نشد صورتمو بشورم و با دیدن صحنه ی روبروم حس ناامیدی در بیشترین حالت ممکن توم موج زد
آنیا در حالی که به پشت پیتر چسبیده بود دویدند سمت دستشویی دخترونه و وقتی رسیدن پیتر وایستاد جلو در و دنیا رفت داخل وقتی پیتر حواسش به حرف زدن شد یواشکی رفتم داخل و آنیا رو دیدم که داره چشمای سیاهش رو میشوره
با نگرانی ای توی چهره و لحن صدام ازش پرسیدم
D:گریه کردی؟
A:به توچه و اینکه از دستشویی دخترونه برو بیرون
صدامو بردم بالا ولی جوری که بیرون نره
D:انیا جوابمو بده گریه کردی؟؟براچی گریه کردی؟
که یهو انیا داد زد
A:اره گریه کردم بخاطر تو....بخاطر اینکه ازت متنفرم که همچی رو خراب کردی ازت متنفرم از اینکه حتی حاضر نمیشی یک اعتراف درست حسابی بکنی
D:تو منتظر اعتراف من بودی؟
A:نه چون متنفرم ازت ولی بازم منتظرتم و حتی خودم حال خودمو نمیدونم و همه ی اینا باعث و بانیش تویی
رفتم نزدیک انیا و گردنش رو با دستم گرفتم و لبامو رو لباش گذاشتم که خودشو ازم جدا کرد ولی بیشتر زور زدم و تحت کنترلم دراوردمش بردمش تو یکی از اتاقک ها توالت و درو بستم و قفل کردم همون لحظه دوتا دختر اومدن داخل و من از انیا جدا شدم که اون میخواست داد بزنه که دهنش رو گرفتم و خیلی اروم زمزمه کردم توی گوشش
D:اگر نمیخوای بفهمن من اینجا دارم تورو میبوسم بهتره صدایی ازت در نیاد
A:تهدید میکنی؟ D:اره ولی بخاطر خودت میگم
A:و اینم میدونی که ازت متنفرم و عملا داری بهم تجاوز میکنی
D:این تجاوز نیست عمل ابراز عشقه
A:از روش ابراز عشقت متنفرم
D:ولی من عاشقشم چون لبات مزه ی توت فرنگی میده
انیا صورتش سرخ شد و گفت
A:بیشعور
یهو صدای اون دوتا دختر بیرون اوج گرفت
???:اون دختر مو صورتیه رو دیدی؟ چقد به پیتر عزیز من چسبیده بود؟
??:تازه امسال به پر و پای دامیان جون من نمیچسبه وگرنه شتکش میکردم
???:اینم از اینایی که خودشو بالا میبینه و به بقیه میچسبونه خودشو
خواستم درو باز کنم که انیا دستمو گرفت و با لبخندی گفت
Aنیازی نیست کاری بکنی خودم حساب شونو میرسم
درو طوری باز کرد و رفت بیرون تا من دیده نشم
A:حداقل خوبه منی که دنبال جلب توجه بچه خوشگلام زرنگ هم هستم و عضو ۱۲ دانش اموز نخبم و بهتر از شما متوهم هایی هستم که دامیان و پیتر و شوهر و دوست پسر و عزیز و فلان و فلان خودتون میدونید
???:خب اخه کوچولو و زشت ما حداقل یکم قوه ی تخیل داریم تو همونم نداریم چون همش دنبال جلب توجهی پیششون و اونا بهت اهمیت نمیدن
A:اگر اینطور نبود پیتر بهم نمیگفت ابجی و خواهر کوچیکه حداقل مثل خواهرش هستم بهتر از شما فن گرلای کصخلم
با این حرف انیا دوتا دخترا عصبی شدن و از دستشویی رفتن بیرون درو باز کردم تا انیا رو ببینم و دیدم روی زمین افتاده یهو صدای زنگ کلاسا خورد رفتم سمت انیا
وقتی چرخوندمش دیدم چشماش بستس و از بینیش خون میومد
یهو در باز شد و پیتر اومد داخل
P:تو اینجا چیکار میکنی چرا تو دست شویی دخترونه ای.....انیا خوبی؟
پیتر منو پس زد و نشست بغل انیا و با نگرانی نگاهش کرد
P:انیا......ابجی کوچولو خوبی؟
انیا با حالت گُنگی گفت:
A:اره خوبم سرم یکم درد میکنه
D:بیا رو کولم ببریم پیش پرستار
انیا انداختم رو کولم و از دستشویی به سرعت زدیم بیرون و بردمش پیش پرستار
D:میتونی بری به معلم بگی چیشده؟
P:اره میرم میام
8800 کاراکتر
خب خب اینم از این پارت و شرط رو زیاد نمیکنم چون یکی گفتش چون خیلی کمه و شرط زیاده نمیرسه و راست میگه ولی باید بهتون بگم از فصل دوم هر پارت حداقل 10000 کاراکتر رو داره
و برای پارت بعد ۱۶ کامنت بدون کامنتای خودم
۱۸ تا لایک