قرار بود نباشی P1
4 بهمن · · خواندن 6 دقیقه اینم پارت اول از رمانننن
سلامی دوباره
این پارت اولشه پس ببینین و لذت ببرید راستی فصل اول ۱۸ پارته
▂▃▄▅▆▇█▓▒░ ░▒▓█▇▆▅▄▃▂
#انیا
مثل هر روز صبح از خواب پا شدم امروز اولین روز مدارس بود و همینطور اولین روز هفته یعنی یکشنبه
(بچه ها تو خارج اول هفتشون اکثرا یکشنبه یا دوشنبه هست و توی این رمان اول هفته یکشنبه هست و اخر هفته جمعه و شنبه هست)
بلند شدم و رفتم تو پذیرایی مامان و بابا اونجا نشسته بودن
(A:انیا L:لوید باباش Y:یور مامانش)
A:صبح بخیر
L:صبح بخیر دخترم بیا زود صبحونه بخورم برو مدرسه
A:باشههه Y:غذا امادس A:مرسیییی
نشستم سر میز که ناخواسته صدای تو سر بابا رو شنیدم
L(توی ذهنش) :من قراره چند روزی برم سفر کاری ولی مطمعن نیستم یور میتونه از پس انیا به تنهایی بر بیاد؟ یا نه؟ چون انیا خیلی دختر دردسر سازیه ولی از طرفی خیلی زرنگ و قویه پس......
بابا هنوزم داشت فکر میکرد ولی من سرم درد گرفت از این فکراش واسه همین دهن باز کردم و گفتم
A:خب من صبحونم تموم شد دیگه میرمممم حاضر شم که برم
Y:باشه عزیزم برو من جمع میکنم وسایل میزو
رفتم تو اتاقم و لباس فرم رو پوشیدم و شنل مخصوص دانش اموزان نخبه
واقعا وقتی این شنل رو میپوشم روی فرمم ولی وقتی میپوشمش یک احساس بدی بهم دست میده چون تو مدرسه همه بهم نگاه میکنن و بهم توهین میکنن و رو مخمه اما باید بپوشم و چاره ای ندارم
خلاصه لباسام رو پوشیدم و رفتم و سوار اوتوبوس مدرسه شدم و مستقیم رفتم کنار بکی نشستم
(بکی:B دامیان:D)
B:سلام انیا A:سلام بکییی
بکی از ۶ سالگیم تا الان بهترین دوستم بوده و همیشه باهم بودیم و اونم جزو دانش اموزان نخبس
A:امیدوارم توی یک کلاس بیوفتیم
B:اگر نیوفتادیم هم اشکالی نداره میتونیم زنگ تفریح و موقع ناهار همو ببینیم
A:نههه کلی اشکال داره اینجوری اگر با اون پسره ی نکبت توی یک کلاس باشم نمیتونم تحملش کنم
B:انیاا ما از کلاس اول باهم بودیم و همیشه باهم میمونیم پس نگران نباش
A:واییی واقعا الان استرس گرفتم
یهو ماشین اوتوبوس وایساد که میخواستم بیوفتم ولی خودمو گرفتم که یهو همون پسری که ازش بدم میومد سوار اوتوبوس شد مستقیم اومد سمتم انگار دیده بود داشتم میوفتادم
D:بپا شست پات نره تو چشت
B:خفه شو پسره ی دو زاری شما در حد ما نیستی
A:بکی ولش کن این ارزشش رو نداره بخاطرش روز اول مدرستو خراب کنی
یهو شروع کردم به خوندن ذهن دامیان
D(تو ذهنش) :دختره فکر کرده با این کارش خیلی باحاله ول.....
واقعا حوصله نداشتم ادامه حرفاشو توی ذهنش بشنوم واسه همین از اونجا بلند شدم و دست بکی رو گرفتم و رفتم جای دیگه که دور از دامیان باشه نشستم
واقعا تو اوتوبوس سردرد میشدم چون بچه ها خیلی فکر میکردن ولی عادت کرده بودم
ولی بازم وقتی از جام بلند میشدم چشمام سیاهی میرفت واسه همین اخرین نفر پیاده میشدم ولی امروز.....
#دامیان
اون کوتوله مو صورتی با اینکه رو مخ بود ولی دوست داشتنی بود.....وایییی دامیان از این فکرا نکن اصلا جهنم دختره کوتوله
وقتی اوتوبوس وایساد دیدم نشسته سر جاش و نمیخواد پاشه که یهو دیدم بکی رفت و خودش موند سریع قایم شدم و وقتی مطمعن شد کسی نیس از جاش بلند شد ولی عادی نبود سرش رو یا یک دستش گرفته بود و سرجاش وایساده بود که یهو دیدم به حالت کج داشت میوفتاد
خواستم بگیرمش که خودش خودشو گرفت
اون با اینکه اون قد و بدن لاغرش و کوچیکش بازم قوی بود نه جسمی از لحاظ انگیزه داشتن قوی بود
جالب بود برام من تاحالا ندیدم اون الکی خودشو به ناراحتی بزنه اون همیشه میخنده و همرو میخندونه
بعد از چند ثانیه از اوتوبوس پیاده شد و دوید سمت بکی وقتی کامل مطمعن شدم رفتن منم پیاده شدم و دویدم سمت حیاط مدرسه چون همرو به صف کرده بودن و میخواستن کلاس بندی میکردن
رفتم یک گوشه وایسادم ولی بازم همه نگاهم میکردن ولی نه برای مسخره کردن اونا ازم تعریف می کردن چون منم جزو دانش اموزان نخبه بودن و شنل رو پوشیده بودم هنوز شروع نکرده بودن به نام بردن اسم ها برای همین همه دورم جمع شدن
???:اقای دامیان شما خیلی جذاب بنظر میرسین
??:دامیان ساما شما به چجور دختری علاقه دارین؟
?..?:دامیان ساما بنظر شماهم اون دختر مو صورتیه الکی جزو دانش اموزان نخبس؟؟
برای ضایع نشدنم با ارامش گفتم
D:اصلا هم اینطور نیس چون اگر اون الکی به این مقام رسیده باشه یعنی منم الکی رسیدم؟! همینطور نیست؟؟؟
B:پسره ی خودخواه همه چی رو به خودش ربط میده
یهو صدای مدیر از پشت بلند گو اومد که گفت
(مدیر:M)
M:اونجا چخبره جمع شدن همه.....پراکنده شین میخوایم کلاس بندی کنیم
فقط دعا دعا میکردم باهاش تو یک کلاس باشم
که یهو صدا زدن اسمشو
M:انیا فورجر....دامیان دزموند.....بکی بلک بل.... پیتر پارکر کنت
همه شوکه شدن چهار تا از دانش اموزان نخبه توی یک کلاس و پشت سر هم
همه رفتیم بالا و پشت هم به همون ترتبیی که اسمارو گفتن وایسادیم
D:من چقد گوه شانسم با تو توی یک کلاس افتادم
A:از خداتم باشه حالا هم خفه شو
مدیر وقتی ادامه ی اسمارو گف فهمیدیم که هر ۱۲ دانش اموزان نخبه رو توی یک کلاس گذاشتن به علاوه ۱۹ دانش اموز دیگه
اومد جلو و گفت
M:شما اخرین کلاس بودین حالا نماینده تون کیه؟؟؟
بکی دستشو برد بالا و گفت
B:ما توی جلساتی که میزاریم یا انیا نمایندس یا دامیان
M:خب کدومتون نماینده میشه اون یکی معاون بشه
D:اقا اجازه هست بریم سر کلاس رای گیری کنیم؟
M:بله ولی زود تصمیم بگیرید و بیاید به من اعلام کنین
رفتیم سر کلاس من اصلا نمیخواستم نماینده بشم که اون دلش بشکنه ولی فعلا اینو میسپارم دست سرنوشت
منو انیا رفتیم روی سکو وایسادیم و بکی اومد بین ما وایساد و بلند اعلام کرد
B:خب بچه ها ما قرار یک نماینده داشته باشیم و یک معاون نماینده و قراره رای گیری کنیم پس همه یک برگه بردارین و رای هاتون رو بنویسین
همه شروع کردن به نوشتن و وقتی همه نوشتن
بکی رفت و یک جعبه اورد و برکه هارو انداخت اون تو و شروع کرد به شمردن رای ها و پای تخته هم همینطور چوب خط به ازای هر رای میزاشت
..........
تقریبا داشت رای ها تموم میشد و دوتا مونده بود و یکیشو برداشت و گفت
B:دامیان دزموند.....دامیان ۱۴ رای انیا ۱۴ رای
بعدی رو برداشت که رای سرنوشت ساز بود
B:انیا فورجر..... دامیان ۱۴ رای و انیا ۱۵ رای پس انیا نماینده کلاس میشه
6457 کاراکتر
امیدوارم خوشتون اومده باشه
برای پارت بعد ۱۰ تا لایک و کامنت ولی بدون کامنت های خودم