اومدم با پارت جدید با اینکه به شرط نرسیده بود 

امیدوارم از این به بعد حمایت شه و به شرط برسه

شرط پارت بعد ۲۵ لایک و ۳۰ کامنت 

 

 

 

-چی؟؟؟

-منظورت چیه؟ یعنی چی که تصادف کرده؟؟؟؟

وایسا ببینم..من چرا باید نگرانش شم؟ اون منو هرزه خطاب کرد، بعد باید نگرانش شم؟

+بله درسته تصادف کرده

-باشه

بدون توجه به اون همه سر و صدا برگشتم‌ به اتاقم و روی تخت نشستم که صدای در زدن اومدن.

+ببخشید خانم لی هانی.

-بله؟

درو که باز کرد متوجه شد خانم کانگه. با اون چیزی که دیروز ازش دیده بودم دیگه‌ اون ذهنیت خانم شریفی رو ازش ندارم. یعنی ته بین هر روز با این صحنه مواجه می‌شده و اینجوری از کنارش می‌گذشته؟

+باید تشریف ببریم بیمارستان.

-میشه من نیام؟

+نمیشه. شما همسر آینده ایشون هستید و حتما باید نگرانش شده باشید.

-کی؟ من؟ من همسر ایشون نیستم، در ضمن امروز کار دارم

+بهتون نگفت؟

-چی؟

 

 

دیشب ساعت ۲:

 

 

+ولی خانم کانگ..

-هیچی نگو قبلا تصویب شده که لی هانی همسرت شه.

+قبول نمیکنم

-باید قبول کنی

+ولی من هیچ حسی بهش ندارم.

-اما.. 

با لقد کردن پاش از روی کفشش صداش قط شد. 

+خفه شو

+چند بار این موضوع رو بهت گفتم؟

-لطفا..لطفا پاتونو از روی پای من بردارید. درد داره.

درحالی که دستمو تو جیبم فرو بردم گفتم:

+یه ذره درد بکش مشکلش چیه؟

صدای باز شدن در اومد که متوجه شدم پدرمه‌.

×پاتو بردار

+ولی پدر

با صدای چکی که تو صورتم خوابونده شد به خودم‌ اومدم.

×ازدواج میکنی ، فهمیدی؟ کل همسن و سالات الان سه تا پسر دارن ولی تو چی؟

+تنها چیزی که براتون مهمه وارثه.. 

+این کسی نیست که میخوام باهاش ازدواج کنم

×یه سیلی دیگه میخوای تا ادم شی نه؟

+باشه..باهاش ازدواح میکنم..ولی یه شرط داره.

×زمونه جوری شده که پسرا واسه مون شرط میزارن..بگو حالا ببینم چی میخوای.

+به شرطی باهاش ازدواج میکنم که این ازدواج بی سر و صدا و بدون داشتن شب اول انجام بشه.

×چی؟ اون وقت نمیگی چجوری میخوای بچه دار شی؟ میخوای بگم لک لکا برات بیارن؟

+نه..منظورم این بود که بعدا اینکارو انجام بدیم.

×باشه حالا هرچی.

 

زمان حال:

 

+قرار بود خود ته بین بهتون بگه..ولی فکر کنم به خاطر تصادف نشده.

+ایشون شرط گذاشتن که بدون سر و صدا ازدواجتون انجام بشه و شب اولی درکار نباشه.

+تبریک میگم بهتون.

از شدت شوکی که بهم وارد شد دهنم وا موند. من قراره ازدواج کنم؟ با کسی که هیچ حسی بهش ندارم؟ ولی من آرزوم بود..

-چی..نه..نه..نمیخوام.

 +حالا هم حاضر شید بریم ملاقات آقای کانگ.

 

 

۱ ساعت بعد در بیمارستان:

 

 

×ایشون هنوز بیهوش هستن لطفا دورشونو خلوت کنین

+بله آقای دکتر.

+هانی نمیخوای باهاش حرف بزنی؟

سرمو انداخته بودم پایینو و به نشانه نه سرمو تکون دادم.

+باشه باشه من میرم بیرون راحت باش‌.

-چی..نه..منظورم این نبود

ولی اون دیگه رفته بود و من کنارش نشستم. با صدای آرومی گفتم

-صورت بی نقصی داره..

بعد دستمو گزاشتم رو گونش و نوازشش کردم.

-درد داشتی نه؟

من چرااا نگرانشششش شدمممم. وای..بخدا که دیوونه میشم آخرش.

دستمو گرفت و آورد پایین. سعی کردم دستمو از دستش درارم.

-تو که حالت خوبه.

-عای دستمو ول کن.

با چشمای بسته گفت

+سعی نکن بهم نزدیک شی. فک نکن چون قراره باهات ازدواج کنم عاشقتم.

-یعنی..

+اره این ازدواج..ازدواج اجباریه. بهم دست نزن خوشم‌ نمیاد.

-ب.باشه.

مرتیکه الاغ فک کرده من ازش خوشم‌ میاد.

 

 

 

 

 

اینم از این..

راستی قراره عکس شخصیت ها رو بزارم ولی از بازیگرای  کره ای هستنااا.

به شرط برسونین فعلاا.